تبليغاتX
دست نوشته هاي يك پسر غرغرو


دست نوشته هاي يك پسر غرغرو

دلنوشته!!!!

من از جهانی دگرم ،

ساقی از این عالم واهی رهایم کن ،

نمی خواهم در این عالم بمانم ،

بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن.

تو را اینجا به صدها رنگ می جویند ،

تو را با حیله و نیرنگ می جویند ،

تو را با نیزه ها در جنگ می جویند ،
 
تو را اینجا به گرد سنگ می جویند.
 
تو جان می بخشی و اینجا به فتوای تو می گیرند جان از ما.
 
نمی دانم کیم آدمم روحم خدایم یا که شیطانم ،

تو با خود آشنایم کن.

اگر روح خداوندی دمیده در روان آدم حواست پس ای مردم ، خدا اینجاست ،

خدا در قلب انسانهاست.

به خود آ تا که در یابی ،

خدا در خویشتن پیداست.

همای از این عالم پر پرواز خود بگشود

و در خورشید و آتش سوخت.

خداوندا بسوزانم ، همایم کن.

نمی خواهم در این عالم بمانم.

 بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن.


پ ن 1:بعضی وقتا وقتی که به آدمای این دوره فکر میکنم از اخلاقیاتشون عقم میگیره.دلم میخواد ازشون هر چه بیشتر فاصله بگیرم و چشمم کمتر تو چشمشون بیفته.

چرا همه اینجورکی شدن؟

شاید خودمم اینجورکی باشم  و ندونم.شاید...

میخوام برای مدتی فقط برای خودم باشم.منو ببخشید

تمام.


نوشته شده در 88/08/07ساعت 23:23 توسط علیرضا| |

وقتی خاطره های آدم زیاد میشه

دیوار اتاق پر از عکس میشه

همیشه دلت واسه کسی تنگ میشه

که نمیتونی عکسشو به دیوار بزنی


پ ن:اگه بهتون سر نمیزنم دلیل بی محلی یا نامردی نیست.دلیل چیز دیگه ای هست.به یادتون هستم حتی اگه پیشتون نباشم.

تعارف هم نیست

شما هم منو به این خاطر ببخشید

نوشته شده در 88/07/29ساعت 15:34 توسط علیرضا| |

کلی نوشتم ولی این بلاگفای لعنتی مسخره بازی در آرود

باید از اینجا اثاث کشی کنم


پست فرت

نوشته شده در 88/07/17ساعت 9:35 توسط علیرضا| |

امروز غروب كه از مدرسه برميگشتم تصميم گرفتم پياده و تنهايي كل مسير رو طي كنم.

تو اين نيم ساعت راه كلي تو دلم حرف زدم.

همه ي حرفهايي كه تو دلم مونده بودن.آخرش نزديك بود وسط خيابون گريه ام بگيره.

همه ي حرفايي رو كه ميخواستم تو اين مدت نميدونم چند ماهه شايدم چند ساله بزنم؛همه رو جمع و جور كردم و تيتر وار به خودم گفتم.تا حداقل گفته باشم.

تا حداقل اينو بفهمم كه يكي هست كه حرفمو گوش بده و اون خودم بودم

يه مسيرخلوت رو انتخاب كردم و تو تاريكي اول غروب راه افتادم.

چه باحال بود!!بيخيال و آروم راه ميرفتم.بي هيچ هدفي.

 اين چند سال رو مرور كردم.بيشتر حرفم با دو سال اخير بود.

آخراي مسير ديگه داشت با خودم دعوام ميگرفت(تو رو خدا به اين ساختار گير نديد)

وقتي كه همه ي حرفام رو زدم؛وقتي كه همه چيز رو گفتم آرومكي يه چيز خيس دويد تو چشمم!!!!!

نخواستم ادامه اش بدم.بيخيالش شدم

ميخوام يه هفته اي با خودم تنها باشم.تنهايي رو دوست دارم.حال ميده.

ديگه متنم نمياد.


پ ن 1:كي باورش ميشه يه هفته از مدرسه ها پريد؟؟

پ ن 2:حالا كي باورش ميشه امروز امتحان رياضي داشتيم؟

پ ن 3:آهنگ جديد مسعود سعيدي بنام بلاي جون. حتما دانلودش كنيد.فضاي آهنگشو دوست دارم(متنش نه)

http://173.45.78.136/modules.php?name=News&file=article&sid=2769

بالايي لينكشه

پ ن 4:حس درس هم هست و هم نيست.زيست امسال رو بايد چيكار كنم؟معلمش كه فرت(يعني پرته)قراره به گاج و كاظم(قلم چي) متوسل بشيم.اينم از اوضاع ماااا

پ ن 5:ببخشيد اگه كامنت ها رو دير جواب دادم.هنوز چنتا از كامنت هاي پست قبلي بي جواب مونده

پ ن 6:شايد وبلاگو تعطيل كنم.بعضي وقتا كه خيلي اذيت ميشم اين به سرم ميزنه(نظر شما چيه؟)

خدانگهدار همه شايد براي آخرين بار!!!!!

نوشته شده در 88/07/09ساعت 0:7 توسط علیرضا| |

خوب ديگه خوردن و خوابيدن بسه.بايد از امروز ديگه صبح زود از خواب بيدار شيم(مگه پادگانه كه بايد ساعت 6 صبح بيدار بشيم؟).

امروز صبح ساعت 5:30 بيدار شدم(براي خودم هم عجيب بود).بعد از خوردن صبحونه و بقيه ي كارهايي كه يه آدم اول صبح انجام ميده ساعت شيش و ربع از خونه زدم بيرون(ساعت شيش و نيم با ميثم و ديويد قرارداشتم(مقصرمن نيستم.داوود اين زمانو پيشنهاد كرد.خودش هم ميگفت آخه كي اين موقع صبح ميره مدرسه؟اصلا كدوم احمقي اين پيشنهادو داد.ما هم بهش تذكر داديم كه اون احمق خودت بودي.تازه 2 زاريش افتاد چه خبره.

ميگفتم؛راه افتاديم و حدودا بيست دقيقه ي ديگه به مدرسه رسيديم.ديديم فقط ده نفر اومدن اونا هم بچه هاي اول بودن.

رفتيم گوشه ي حياط و حدودا 45 دقيقه اونجا فك زديم تا زنگيدن و رفتيم سر صف ها.تو اين مدت كلي از بچه هاي پارسال رو دوباره ديدم.از مملي بگير تا مجيد!!!!!

بازار بوس بوس كاري هم داغ بود.(نيش باز)

اول همه آقاي گريزي ناظم مدرسه يا يه جوري همه كاره ي مدرسه حدودا نيم ساعت سخنراني كرد  و عقده اي اين سه ماه سخنراني نكردنش رو خالي كرد.بعدش هم سردار قاسمي فرمانده ي سپاه اراك اومد و اون هم نيم ساعت فك زد.

بعدش هم به يه سري از برو بچه هايي كه تو مسابقات علمي رتبه آورده بودن جايزه دادن(چقدر زود!!)

حدودا ساعت 9 شده بود كه رفتيم سر كلاس.(خدا رو شكر كلاس امسال طبقه ي سوم هست و مثل پارسال مجبور نيستيم 4 طبقه رو متر كنيم خدا رو شكر).

بعد از نيم ساعت آقاي كرمي دبير رياضي اومد.نيم ساعت سخنراني و يه و نمي ساعت مابقي هم جون كندن(راستي مسالهم كلاسمون پنجره اش رو به خيابون باز ميشه و حسابي كيف ميكنيم.نميدونيد از اون بالا كل شهر رو ديد زدن چه فازي ميده.البته بچه ها براي ديد زدن جاهاي ديگه هم استفاده ميكنن كه همين موضوع كلي دردسر برامون درست كرده بود.)

زنگ دوم باز هم آقاي كرمي اومد(عجبااا).گفت كه حوصله تون روندارم بريد خونه(ما هم از خدا خواسته در طرفه العيني طبقه ي پايين بوديم(سرعت عمل رو داريد!!)

برگشت رو پياده اومديم.

ميگما اين پليس ها هم چقدر عقده اي هستن.سه ماه نبودن بهمون گير بدن باز تا مدرسه ها بازشدن اونا هم پيداشون شد.

قضيه از اين قراره:داشتيم برميگشتيم خونه كه براي كوتاه تر شدن راه انداختيم تو يه مسير فرعي.از قضا تو اين مسير يه دبيرستان دخترونه هم هست(من چيكار كنم كه از هر طرف بخوايم بريم سر راهمون دبيرستنا دخترونه هست؟) ادامه ميدم:سر كوچه ي اون مدرسه هم يه سوپرماركت هست.

دم ظهر بود و هوا گرم.قبلش هم كلي هله هوله و از اين جور چيزا خورده بوديم و حسابي تشنه مون شده بود.من رفتم تو سوپرمازكت كه آب بخرم و بچه ها هم جلوي در وايسادن.تا اومدم بيرون ديدم يكي از اين گشت هاي پليس جلوي بچه ها وايساده و داره سيم جيمشون ميكنه.

اولش فكر كردم بچه ها كاري كردن ولي وقتي رفتم جلوتر ديدم كه پليسه ميگه كه اينجا براي چي وايساده بوديد؟بچه ها هم موضوع رو گفتن.پليسه هم كه منو با يه بطري آب معدني ديد ديگه نتونست چيزي بگه(كلي حال كرديم كه ضايع شد).

بعدش هم گفت كه ديگه اين طرفا نبينمتون؛منم گفتم كه نميشه.آخه مسيرمون از اين طرفه.

اونم ديگه چيزي نگفت و رفت.

اين بود خاطره ي روز اول مهر.


پ ن 1:اين پست متنش به دلم ننشست.شايد چونكه سريع نوشتمش

پ ن 2:آخ جون فردا ميريم عروسييييييييي (حالا دست دست شله شله  آقايون دست خانوما رقص حالا برعكس  خوب ديگه بسهوبريد خونه هاتون.مراسم تموم شد).


باي همگي.(بوسسسسسسس)


نوشته شده در 88/07/01ساعت 21:3 توسط علیرضا| |

بازم شب شد.بازم همون کابوس همیشگی

تا چشمام رو رو هم میزارم بازم ترسش تو جونم رخنه میکنه.

الان یه ساله با منی.خوب آخرش هم نگفتی چی ازم میخوای؟بگو دیگه!یادته پارسال همین موقع ها بود که اومدی.یه شب بدون دعوت.

اگه مهمونم بودی:1-مهمون که صاحبخونه اش رو داغون نمیکنه.میکنه؟؟ 2-مهمون یه روز ؛فوقش دو روز نه اینکه یه سال و اندی...

دعوت رو میگفتم؛گفتم که یه شب بدون دعوت اومدی و هنوزم نرفتی.حداقل بزار تو شبام راحت باشم.چیز زیادی میخوام؟

آخخخخخخ تمومش کن بره.تمومش کن.برو.

هر شب وقتی که میخوام لامپ رو خاموش کنم بازم فکر توی لعنتی میاد سراغم.کار هر شبمه!گفتم که؛ یک سال و اندی!!!

دیگه دستم به نوشتن نمیره. تماس فرت.!!!!


پ ن 1:ماه رمضون داره تموم میشه.یکی نیست بگه خب که چی؟وقتی که شروع شد چه استفاده ای ازش کردی که داری اینطور ..بیخیال بابا.

تموم شد و من که کاریش نکردم.فقط گرسنگی کشیدم.

پ ن 2:مدرسه ها داره شروع میشه.دلم برای مدارس و همه چیزش تنگ شده.حتی برای سختیاش.(البته بگم که زیاد طول نمیکشه از مدرسه هم متنفر میشم).

پ ن 3:آسمون اراک دیشب خیلی قاطی کرده بود.جاتون خالی کلی رعد و برق زد.ساعت 2 نصف شب آنچنان شیشه های خونه میلرزیدند که گفتم داره زلزله میاد و الانه که زیر آوار ...انا لله و انا الیه راجعون.

اندازه گرفتم تو هر دقیقه حدود 35 تا صاعقه میزد(رکورد خوبیه)؟کلی هم بارون اومد

هوا بوی نم گرفته

پ ن 4:از این به بعد هر وقت آپ کنم خبر نمیکنم.میخوام ببینم دوستان چقدر به فکرم هستن.

پ ن 5:میخواستم یه آهنگ براتون آپ کنم ولی سرور درست و حسابی پیدا نشد.آهنگ sheًٍٍّّٰٰٔٔs gone از گروه black sabbath.تنها آهنگیه که باهاش گریه کردم.

پ ن6 :و دیگر هیچ.تموم شد.

خدانگهدار


نوشته شده در 88/06/28ساعت 7:34 توسط علیرضا| |

خدا بی هیچ مقدمه چینی میرم سر اصل مطلب.

خیلی سنگدل شدم نه؟دقیقا مثل یه سنگ که هیچ حسی نداره؟

میدونم.یادمه سال های قبل که دم افطارمیشد کلی باهات حرف میزدم.یادمه کلی دعا میکردم.یادمه همه رو تو دعاهام در نظر داشتم.یادمه هیچ کسیو از قلم نمینداختم.

اووووه.شب قدر پارسالو یادته؟ خداییش ترکونده بودم.

یادمه اونشب چقدر گفتم   الهی العفو   الهی العفو......

اونشب صد و بیست بار به عزیز ترین هات قسمت دادم

به پیامبرت

به امام علی الی صاحب الزمان.

خوب امسال هم گفتم ولی...؟

اما الان که یاد اون روزا میافتم بیشتر میسوزم.میسوزم چون میبینم نسبت به پارسال کلی فرق کردم.خیلی.

خیلی بیشتر از اونکه فکرشو بکنی

آره!!! امسال تلافی همه ی قطره هی اشکمو در آوردم.امسال حسابی خسیس بازی درآوردم و حتی شب قدر یه قطره اشک هم نریختم.

خودم هم تعجب کردم.تو مسجد برّو بر ملتو نگاه کردم که گریه میکردم.پس چرا گریه نکردم؟حتی العفو ها رو هم از ته دل نگفتم؟ فقط لبام تکون میخوردن و فکرم یه جای دیگه بود؟کجا بود؟  نمیدونم!!!!

حتی دیگه سر سفره ی افطار هم دعا نمیکنم.

دیگه نمیتونم ادامه بدم.

بغضم بهونه ای بود برای گفتن این حرفا که خیلی وقت بود که تو دلم سنگینی میکردن و گلومو میسوزوندن.


شاید آرامتر شوم.

شاید...


جلسه آینده هم اندیشی وبلاگ نویسان اراکی در روز چهارشنبه ۱ مهر با موضوع نقد وبلاگ سالهای بلند من بی تو به آدرس http://sanfuni.blogfa.com/ راس ساعت ۵  توسط موسسه زیست محیطی کیمیای سبز در کانون کار آفرینی استان مرکزی برگزار می شود.

آدرس: اراک میدان دارایی خیابان ۲۲ بهمن جنب بنیاد شهید کانون کار آفرینی استان مرکزی طبقه چهارم

                                    (( موسسه زیست محیطی کیمیای سبز))

* از دیگر دوستان خواهشمند است این اطلاعیه را در وبلاگ خود برای اطلاع رسانی به سایر دوستان قرار دهند




نوشته شده در 88/06/20ساعت 21:15 توسط علیرضا| |

سلام دوستان.حالتون خوبه؟

خیلی وقته میخوام آپ کنم ولی دستم به نوشتن نمیره.نمیدونم چرا؟فک کنم اینم از عوارض روزمرگی هست(فایر فاکس میمیک ها رو نشون نمیده پس از میمیک های نوشتاری استفاده میکنیم!!!!!)

امشب شب قدره.نمیدونم چند تااز شما قدر شب قدر رو میدونید؟چند تاتون شب زنده داری میکنید.ولی ازتون میخوام .که امشب منو هم دعا کنید.

هر کی دعا میکنه منو هم داشته باشه(قربون مرامتون) (بوس)

شب قدره؛قدر بدونید

شب قدره؛قدر بدونید

شب قدره؛ قدر بدونید


پ ن 1:تو همین روزا آپ میکنم.

پ ن 2:یه هفته شد!!!(میمیک نیش باز)

پ ن 3:کی پایه هست امشب بریم مسجد؟؟؟؟

پ ن 4:فعلا خدا نگهدار همتون                               

امضا:علیرضا؛یه پسر غرغرو



نوشته شده در 88/06/17ساعت 12:55 توسط علیرضا| |

سلام.

نمیونم عزیزانی که مخاطب وبلاگ من هستن چقدر اهل آهنگ هستن؟چند درصد از اونا رپ گوش میدن؟چند درصدشون از زدبازی خوششون میاد؟

الان فکر میکنید که  خیلی آدم خزی هستم که زد بازی گوش میدم؟نه؟

اگه این آهنگ رو دانلود کنید نظرتون نسبت به زد بازی کلی تغییر پیدا میکنه.

بیشتر از این نمیحرفم.این شما و این آهنگ کوچه از گروه زدبازی.

آهنگ ساز: مهرداد هیدن


دانلود فایل زیپ با کیفیت 192


دانلود با کیفیت 192



پ ن 1:این روزا اصلا دستم به نوشتن نمیاد.(میمیک یکی که دپ زده).

پ ن 2:آدرس جدید رپفا   www.RapFa4.com

پ ن 3:ماه رمضونه.شمایی که دلتون پاک تره برای من هم دعا کنید.

پ ن 4:دلم برای مدرسه تنگولیده.

پ ن 5:کتابهای امسال رو گرفتم.ووی این زیست 2 چقدر خوفناکه.

پ ن :دوستون دارم..(میمیک بوس)

پ ن 6:التماس دعا

پ ن 8:اگه این پست بد شد ببخشید.اصلا این روزا تو حال خودم نیستم.

پ ن 9:خدانگهدار...


نوشته شده در 88/06/03ساعت 12:0 توسط علیرضا| |

سلام.

ای روزگار.(آیکون آدم افسرده).خودمم نمیدونم چه مرگمه.شاید به خاطر کلاس زبان و تکالیفشه

شاید به خاطر یه چیز دیگست.(خصوصیه نمیتونم بگم).

این تکالیف کلاس زبان کمرمو شکست.پیرم کرد.به خدا اغراق نمیکنم.اگه شما  کسی مثل پروفسور...(اسمشو نمیگم شاید روزی گذرش اینجا افتاد) داشته باشید  اوضاعتون از من هم زاخار تر میشه.

دیروز سیستمو به اتاق خواب منتقل کردم و دیگه کلا تو اتاق میمونم.فقط برای امور واجب مثل ق ض ا ی  ح ا ج ت و غذا خوردن بیرون میام.به قول یکی رفتم تو غار تنهایی!!!!


از بس که تو خونه موندم خونه بو گرفته(خو چیکار کنم گندیدم بسکه تو خونه موندم)!!!کلاس رو هم امروز 2 در کردم.امتحان (پارتس آو اسپیچ )  داشتیم.منم هیچی نخونده بودم.

همه ی برو بچ هم به نوعی گم و گورن.حدودا یه ماهه که درست و حسابی ندیدمشون(فقط میثم و دیوید رو دیروز دیدم که رفته بودن ثبت نام مدرسه).

خودم یه هفته پیش رفتم و تو سه سوت ثبت نام کردم.دیگه خیالم راحته(میمیک با نیش باز)

کتاب سراخ ندارید؟خواستم یه کتاب بخرم رفتم تو کتابفروشی .بسکه کتاب دیدم گیجونده شدم و زدم بیرون(خو آخه کتاباش زیاد بودن منم نمیدونستم کدومو بخرم؟؟)


دلم تنگولیده.نیدونم واسه چی ولی میدونم که تنگولیده خیلی هم بد قلق تنگولیده.

این روزا نقطه ی جوشم در حد کدو حلوایی شده.خیلی زود جوش میارمو ....

این متنو خیلی آروم نوشتم پس خیلی آروم بخونیدش.

یواش یواش

جمله به جمله شو

خط به خطشو

کلمه به کلمه شو

حرف به حرفشو


خیلی وقت بود میخواستم آپ کنم ولی دستم به نوشتن نمیرفت.میخواستم این نوشته یه چیز دیگه ای بشه که نشد.یه چیزی 180 درجه اون ور تر.بچه ها اگه متنم مثل همیشه زاخار بود ببخشید!!!(میمیک خیلی سرخ  شده)


پ ن:1چرا میخوام الکی خوش باشم؟چرا ظاهر و باطنم یکی نیست؟

پ ن2:خیلی از این چراها دارم.بخوام بگم مختون میهنگه

پ ن 3:؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ ن 4:شاید الان از خونه بزنم بیرون. کار من اصلا خبر نمیکنه .از بست نشینی خسته شدم.

پ ن 5:همتونو دوست دارم.                       یا علی خدانگهدار

نوشته شده در 88/05/13ساعت 19:34 توسط علیرضا| |

سلام بچه هاااااا.یکی نیست بهم بگه کدوم بچه ها؟آخه آدم ....  تو که وبلاگت 4 تا مخاطب بییشتر نداره واسه چی وبلاگ نویسی میکنی؟سنگین تر نیست جمعش کنی؟(سنگین تر نیست؟)؟تو که مطالب وبلاگت یک دینار سیاه هم نمیارزه اصلا برای چی وبلاگ نویس شدی؟؟

خوب چیکار کنم دوسش دارم.وبلاگمو میگم.دوسش دارم.تو اگه کسیو دوست داشته باشی  به خاطر  قیافش یا تعداد آدمای اطرافش دوسش داری؟(ترکیب رو حال کردین؟به این میگن پارسی نوین!!!!!!).میگفتم.هان؟آره؟؟

میخوام یه تکونی به وبلاگ بدم.اصلا رای گیری میکنیم.حالا اگه طرحم رای اعتماد گرفت یا تو این وبلاگ اون طرحو اجرا میکنم یا تو یه وبلاگ دیگه.میخوام(احتمالا تو یه وبلاگ دیگه) پست ها رو تخصصی کنم.

یعنی چی؟یعنی اینکه  هر پست رو به موضوعی مشخص اختصاص بدم.(میخوام اکثر موضوعات اجتماعی باشن)

مثلا یه پست مربوط به حجاب و اجباری بودنش.یه پست دیگه مربوط به خرافات که تو جامعه ی ما خیلی زیاده.

حالا از دوستان میخوام که راجع به این طرح نظر خودشون رو بدن.


خوب بیایم تو بحث های قبلی.چی کارا میکینید؟

قبول دارین که تیر ماه خیلی خیلی دی گذشت.من کمه دوست دارم همین طور بگذره.

زندگی خیلی زود میگذره خیلی.نوجوونی خیلی زودتر.انگار نه انگار .انگار همین دیروز بود که اومدم برای اول دبیرستان ثبت نام کردم.حالا باید برای سوم دبیرستان که سال آخر خوشیم هست اسم نویسی کنم.

آره دیگه.سوم که تموم بشه دیگه باید پیرمون در باید.پیش دانشگاهی  و کنکور و دوباره کنکور(شاید پشت کنکوری بشم) دانشگاه (چند سالش رو خدا میدونه) و شاید سربازی و پیدا کردن کار  و دیگه چه خوشی ای؟

خیلی مینالم نه؟واسه همین پسر غرغرو هستم.

همه ی نوشته هام خودشون میان.وقتی که میخوام شروع کنم مثل بز صفحه ی مانیتور رو نگاه میکنم و آروم آروم فکم گرم میشه و دیگه یکی باید بیاد و جلوی من بگیره.

بریم برای پ ن ها:

پ ن 1:در باره ی پیشنهام فکر کنیم.

پ ن 2:امروز سالگرد وفات مخترع اس ام اس هست.برای شادی روحش 3 تا اس ام اس بلند بفرستید.

پ ن 3:پ ن 2 را تکرار کنید

پ ن 4:کشته  شدن 168 نفر از مسافران هواپیمای توپولف را تسلیت میگم(میخواستم یه پست اختصاصی همراه با کلی عکس راجع به این موضوع بزارم که بلاگفا بازم شیطونیش گل کرد.)

پ ن 5:همتون رو به خدا میسپارم.بای بای


نوشته شده در 88/05/01ساعت 11:45 توسط علیرضا| |

خسته ام از روزهاي تكراري

خسته ام از حرف هاي تكراري

خسته ام از آدماي تكراري

خسته ام ازاينكه شب و روزم هيچ فرقي ندارن

خسته ام از اينه هر 4 فصلم يكي هستن(نميدونم پاييزن يا بهار)

خسته ام از اينكه هدف خاصي تو زندگي ندارم

ديوونه ام نه؟


پ ن 1:تولد مولا علي رو به همتون تبريك ميگم

پ ن 2:شايد اين جمعه باييد شايد (به نظر من ظهور خيلي خيلي نزديكه )

پ ن 3:پ ن 2 چه ربطي به موضوع داشت؟خودمم نميدونم

پ ن 4: بازم ميگم كه اصلاحوصله ي جواب دادن به نظراتتون رو دارم.اين روزا حال هيچي رو ندارم.منو ببخشيد

پ ن 5:اون آهنگ زد بازي كه ميگن:(( تابستون كوتاهه)) رو خيلي قبول دارم.

پ ن 6:تابستون  كه  كوتاهه هيچي؛ زندگي كوتاهه.

پ ن 7:اگه كسي با گذشت كردن كوچيك ميشد خدا اينقدر بزرگ نبود!

پ ن 8:به اميد ديداري دگر.خدا نگهدار


نوشته شده در 88/04/15ساعت 11:11 توسط علیرضا| |

اول سلام.

دوم:چند روزيه كه تابستون شروع شده(چند روز؟چون ميدونم مثل برق ميره دوست ندارم بدونم .چون اگه بدونم چند روز رو گذروندم بدو ناينكه كاري كنم حسابي اعصابم خورد ميشه).تقريبا هيچ كاري نكردم.

ميخواستم برم كلاس فوتوشاپ بعدش ديدم كه 70 ساعت آموزشي داره و اينجوري به كلاسهاي مدرسه ميخوره و بعدش واويلا

زبان هم باس برم ايران شايدم نوين ببينم  چي ميشه؟

دلم ميخواد  برم مدرسه.ديوونه ام نه؟خوب چيكار كنم من مدرسه ميخوام.(گريه شديد)

از اول تابستونه كه ميخوام دروس پايه دوم رو دوره كنم.هي امرو فردا ميكنم.ببينيم چه موقع چله اش ميبره؟


پ ن1:چرا هوا اينقدر زاخاره؟من آفتاب ميخوام.اراك رو كلا گرد و خاك گرفته

پ ن 2:از همه ي عزيزان معذرت ميخوام.نميدونم چرا ولي اصلا حال ندارم جواب نظراتتون رو بدم.منو ببخشيد.شايد فرصتي دگر

پ ن 3:خودمو خفه كردم بس كه فيلم ديدم.يكي منو بگيره.

پ ن 4:ديگه چي ميخواستم بگم؟

پ ن 5:يادم نيست.اگه يادم اومد بازم ميگم.

پ ن 6:عزيزاني كه معتكف ميشيد منو هم دعا كنيد.احتياج دارم.

پ ن 7:مراقب خودتون باشيد عزيزانم.باي باي بوس بوس

نوشته شده در 88/04/14ساعت 8:56 توسط علیرضا| |

تنهام؛؛ بالش خيس تنها شاهدمه!!!



پ ن 1: اگه بگم نامردم به خودم توهين كردم؟؟؟؟؟؟خوب اين حقيقته.حقيقت رو دوست دارم حتي اگه تلخ باشه!
نوشته شده در 88/04/09ساعت 10:42 توسط علیرضا| |

خيلي نامردم!!!!!!!خيلي
نوشته شده در 88/04/06ساعت 21:24 توسط علیرضا| |

خداييش خيلي حال داد.دستت درد نكنه.تا حالا اينطوري نشده بودم.هيچ وقت!!

خدا جون خودت ميدوني كه ديشب وقتي داشتم داشتم بات حرف ميزدم خوابم برد.وقتيكه صبح  بيدار شدم و ياد ديشب افتادم حسابي كيفور شدم.

يادت هست دفعه ي قبل كه بات حرف زدم رو؟يادت هست؟

خودم هم يادم نيست.كي بود؟يه سال پيش؟كمتر؟بيشتر؟نميدونم.فقط ميدونم اونقدر ازش گذشته كه يادم  نمياد كي بود.

ولي بازم تو حسابي تحويلم گرفتي.

خدا خداييش خيلي بامعرفتي.


پ ن1:ديشب وقتي كه بعد از مدتي طولاني با خدا حرف زدم تو همون حالت خوابم برد.حسابي حال كردم

پ ن 2:ديگه تابستون شروع شده و وقت من هم آزادتر از قبل.واسه همين بيشتر باهميم.

پ ن 3:دوست ندارم كه اين تابستون هم عطل بطل توتوله بشه!!!!!

پ ن 4:شما كدوم نرم افزار رو براي يادگيري پيشنهاد ميكنيد؟براي كلاسهاي تابستوني ميخوام.

پ ن 5:خواندن اين وبلاگ با گذاشتن حداقل يك نظر مانعي ندارد(رو رو داشته باش).


باااااااااااااي بااااااااااااااي   عزيران.بازم ميام.به پي نوشت شايدم پس نوشت 5 بيشترين دقت رو داشته باشيد.


نوشته شده در 88/04/05ساعت 14:6 توسط علیرضا| |

امشب شب آرزوهاست.

تو آرزوهاتون به من هم گوشه چشمي داشته باشيد تا شايد بار گناهانم كمي سبك شود.

خيلي خيلي گناهكار.خيلي بيشتراز اونيكه فكرشو بكنيد.

خدايا...

نوشته شده در 88/04/04ساعت 19:56 توسط علیرضا| |

يه سال پش بود.دقيقا يك سال پيش.چي شد؟خوب بزار بگم.عجله نكن.يه سال پيش درست تو يه روز مثل امروز اين وبلاگ متولد شد.تو اين يه سال زندگي مجازي خيلي اتفاقات برام افتاد.از دوست شدن با خيلي كسا و بعد قطع رابطه ام باهاشون.از خيلي مسائلي كه برام پيش اومدن و حسابي اذيتم كردن.هر چي با همه ي خوبي هاش و بدي هاش تموم شد.يه سال گذشت.حالا كه اين يه سال رو نگاه ميكنم ميبينم كه برام با همه ي تجربه هاي تلخ و شيرينش دلپذير و دلچسب بوده.

اين رو خطاب به تو خواننده ي عزيز ميگم:اگه هر چيزي از من ديدي چه خوب چه بد منو ببخش.با اين اميد كه بتونيم براي هم دوستاي خوبي باشيم...

 عليرضا يك پسر غرغرو

نوشته شده در 88/03/30ساعت 18:6 توسط علیرضا| |

1-شما رو بخدا اين آشوبها رو تموم كنيد.يه نفر ديگه اين وسط داره شما رو قرباني ميكنه تا به خواسته هاش برسه.بسه.اگه بيشتر اعتراض كنيد اوضاع از همين هم كه هست خرابتر ميشه.تمومش كنيد.(فكر نكنيد كه من ديگه حامي موسوي نيستماااا).هستم ولي خوب بعضي حركاتشون رو قبول ندارم.خوب.بحث انتخاباتي ممنوع.بسه.ديگه كلافه شدم.




2-اينم  عكسيه كه خودم طراحيش كردم. قشنگ نه؟




نوشته شده در 88/03/30ساعت 17:52 توسط علیرضا| |

نوشته شده در 88/02/21ساعت 19:31 توسط علیرضا| |

نوشته شده در 87/12/29ساعت 9:37 توسط علیرضا| |

همون طور كه ميدونيد ديشب شب چهارشنبه سوري بود.ولي خوب ظاهر مركز شهر اراك(خصوصا خيابون ملك) بدجوري شبيه زمان حكومت نظامي بود.تو خيابون ملك از حدود ساعت 5 هر جا رو كه نگاه ميكردي فقط پليس ضد شورش ميديدي.بابا مگه چه خبر قرار بود بشه؟؟؟؟؟

جنگ بود خبر نداشتيم؟؟؟سر هر كوچه كلي پليس وايساده بود انگار كه پليس اراك هر چي نيرو داشت تو خيابون ملك پياده كرده بود.

منم يه سري خلافي جات پيشم بود از كنار هر پليسي كه رد ميشديم هررري دلم ميريخت و براي 13 روز بازداشتي تو تعطيلات عيد نقشه ميكشيدم.

ولي خوب انگار پليسا تعدادشون كم بود و به محله ي ما نرسيد و عوضش تو محلمون حسابي حال كرديم.



شما چهارشنبه سوري چيكار كردين؟

نوشته شده در 87/12/28ساعت 11:21 توسط علیرضا| |

خوب اگه همين طور زمان پيش بره 6 روز و 13 ساعت . 31 دقيقه و 21 ثانيه ديگه وارد سال نو ميشيم.(شمارش معكوس براي سال تحويل) .

حتما خيلي هاتون بي صبرانه انتظار سال نو رو ميكشيد.مثل من!!!!!!پيشاپيش سال نو رو به همتون تبريك ميگم.

مدرسه هم ديگه دو در شده و به رغم تلاش هاي بي دريغ  مدير محترم براي آوردن دانش آموزان به مدرسه تا 28 اسفند!!!!!!!!!!!!!!!!!! من ديروز با مدرسه وداع كردم و تا 15 اسفند اون ورا آفتابي نميشم!!!!!!!!!!!

شما چي؟تعطيل كردين؟؟آفرين.معلومه كه بچه هاي به جذبه اي هستين.امروز يه سري مطلب آماده كردم كه تو پست هاي بعدي به نمايش گذاشته ميشن.ميرم تا كاملشون كنم.اگه ميخواى پست اختصاصي نوروزم رو ببينيد چند ساعت ديگه بايد منتظر بمونيد.

فعلا!

نوشته شده در 87/12/23ساعت 15:20 توسط علیرضا| |

نوشته شده در 87/12/21ساعت 20:58 توسط علیرضا| |

17 اسفند.عجب روزي بود.من 17 اسفند سال 1371  اومدم اينجا.اين دنيا كه نه ميتونم بگم خوبه نه ميتونم بگم بده.خيلي چيزها از اين دنيا رو ديدم.هم خوبي هاشو هم بدي هاش.در كل به نظر من دنيا هم ميتونه سفيد باشه هم سياه.بستگي به موقعيت و خودت داره ولي دنيا براي من تا حالا كه خاكستري بوده.

اصلا كاري به خوب بودن يا بد بودن اين دنيا ندارم.فقط اومده بودم تا بگم كه شنبه تولدمه ولي نميدونم كه چرا اين همه حرف زدم.

تولدم مبارك!!!!!!!!!

نوشته شده در 87/12/15ساعت 22:22 توسط علیرضا| |

بدم مياد

از اكثر مردم

از همه ي كساني كه فقط به فكر خودشونن

از همه ي كساني كه منتظر سو استفاده كردن هستن

از همه ي كساني كه فقط به فكر پيشرفت خودشونن

بازم بگم؟در ضمن از آدماي دو رو هم خيلي بدم مياد




خيلي وقت بود اينا تو دلم مونده بودن و ميخواستم بگم ولي جور نميشد.حالا به اين حرف كه ميگن حتي براي وبلاگ نويسي هم بايد حوصله داشته باشي رسيدم.

يه سري چيزاي ديگه هم هست كه متعاقبا به نظر شما بازديد كننده ي محترم ميرسد

يه چيز ديگه از كسايي كه ميخوان از بقيه بكنن هم ناجور بدم مياد




نوشته شده در 87/12/13ساعت 21:26 توسط علیرضا| |

حس و حال هيچ كاري نيست.



فردا زيست داريم ولي اصلا حوصله ي خوندن ندارم



شيمي هم داريم  اينهم ايضا


راهي براي رفع بي حوصلگي كشف شده؟شايد شده شايدم نه.بيخيال.خودم هم نميدونم براي چي دارم مينويسم.

اگه خيلي چرت و پرت ميگم ببخشيد.


نوشته شده در 87/12/02ساعت 18:54 توسط علیرضا| |

از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شك دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...!


دکتر علی شریعتی

نوشته شده در 87/10/27ساعت 17:29 توسط علیرضا| |

دیروز بعد از ظهر وقتی که رفته بودیم بهشت زهرا(تو اراک بعد از ظهر عاشورا هیئت ها میرن بهشت زهرا حالا نمدونم شهر شما چطوره؟) رفتیم سر مزار خاله ی یکی از بچه ها.همون رفتنمون میان قبرها بود که سر بحثو راجع به آخرت و مرگ و کلا این جور چیزا باز کردیم.

خیلی حرف زدیم. راجع به گناهانمون راجع به اینکه چطور اونا رو کنار بزاریم و خیلی مسائل  دیگه که به خودمون و آخرتمون مربوط میشه.در اون میان میثم یه چیزی گفت که حسابی  منو داغون کرد.

میثم گفت:علی تا حالا دقت کردی که خدا اینهمه فرصت برای خودسازیمون میده ولی ما اونا رو دور میریزیم.میگیم که خوب امسال نشد سال بعد ولی تا حالا شده فکر کنی که شاید سال بعد دیگه نتونی بیای عزاداری امام حسین؟(یعنی کوپنت بطل شده باشه).میثم اینو گفت و بحث هم بعدش عوض شد ولی من باز هم به این موضوع فکر میکردم.


یعنی امکانش هست که من سال بعد اینجا نباشم؟ شاید سال بعد چند متر پایینتر باشم

دوسستان اگه ندیدید منو حلال کنید.

پ.ن 1:من توبه کردم

پ.ن2:من میخوام آدم بشم


پ.ن3:خدایا کاری کن که دیگه اون کارهایی رو که از گفتنشون شرم دارم انجام ندم.

پ.ن4:از دیروز خیلی جلوی خودم رو گرفتم.تا حالا که موفق بودم انشا الله تا آخر خط خدا باهامه

نوشته شده در 87/10/19ساعت 19:46 توسط علیرضا| |

کاش  هیچ وقت  نمیگقتیم ای کاش
نوشته شده در 87/08/24ساعت 22:15 توسط علیرضا| |

سلام به همه.سلامی به طراوت شبنم های صبحگاهی.اول از هر چیز بابت اینکه مدتی من رو به عنوان یک وبلاگ نویس درب و داغون میشناختید عذرخواهی میکنم.من دیگه اون علیرضا نیستم.حالا که فکر میکنم میبینم که برای چی باید تنها ترین تنها باشم؟فهمیدم که هنوز هم کسانی هستن که دوست داشته باشن.

هنوز هم کسانی هستن که دلشون برات تنگ بشه و بالعکس.

متوجه شدم که دلم برای کسی تنگ میشه.زیاد فکرهای بد بد نکنید بابا.آشنا هست.

پس از این به بعد تنها ترین تنها نیستم.فعلا باید برم درس بخونم.شاید همین بعد از ظهر دوباره آپ کنم.

بای تا های

نوشته شده در 87/08/23ساعت 10:21 توسط علیرضا| |

دیگر ملالی نیست جز نداشتنت ‌٬نخواستنت٬راندنت٬باختنت٬رفتنت٬نماندنت٬

با او و هزاران اوی دیگر بودنت٬بدون مکث پاسخ منفی دادنت.و عشقی نیست٬

جز عشق به چشمان ناز تا ابد روشنت. این را برایت نوشته بودم. باز هم مینویسم:

« هر ستاره شبی است که از تو دورم٬آسمان چه پر ستاره است.»

نوشته شده در 87/08/14ساعت 13:34 توسط علیرضا| |

من یه پارچه آسمونم واسه پر گرفتن تو

تا ابد به جون میگیرم سختیه پریدنت رو

من میشم هوای پرواز تو بشو ترانه ی من

بی تو که معنی نداره شعر عاشقونه ی من 

نوشته شده در 87/08/13ساعت 17:24 توسط علیرضا| |

خیلی سخته که بخوای حرفی رو بزنی اما به دلیل شرایط حاکم مجبور میشی که حرفت رو تا ابد توی دلت نگه داری!

نوشته شده در 87/08/11ساعت 16:33 توسط علیرضا| |

بگید چشاش به در بود   
                                  نیومدی سراغش
بگید به یاد تو بود
                                  نیومدی سراغش
بگید که تک پرت بود
                                  نیومدی سراغش
بگید که عاشقت مرد
                                  دیگه نیا سراغش   
       
نوشته شده در 87/08/10ساعت 9:20 توسط علیرضا| |

وقتی که میبینی دلت برای هیچ کس تنگ نمیشهو دل هیچ کس هم برای تو تنگ نمیشه چه حسی پیدا میکنی؟
وقتی که میبینی با این که دور و برت خیلی هم شلوغ هست و کلی هم دوست داری باز هم حس تنها ترین تنها بودن رو میکنی چه میکنی؟
وقتی که میبینی  هیچ هدفی برای زندگی نداری چه کار میکنی؟
وقتی که به گذشته نگاه میکنی و میبینی که هیچ پیشرفتی نداشتی و فقط پسرفت کردی چه حالی میشی؟
وقتی که میبینی وجود تو هیچ فایده ای نداره و فقط مایه ی دردسر هست چی فکر میکنی؟
وقتی که میببینی وجود تو کسی رو آگاه و سالم نکرده و تو فقط عاملی برای گمراه کردن بودی  چه حالی بهت دست میده؟(اونایی که منو میشناسن خودشون میدونن چی میگم).

نوشته شده در 87/08/06ساعت 9:45 توسط علیرضا| |

عاشقی را شرط اول ناله و فریاد نیست

تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست

 

عاشقی مقدور هر عیاش نیست

 

غم کشیدن صنعت نقاش نیست

منبع:www.dokhtaretanha2009.blogfa.com

نوشته شده در 87/08/05ساعت 22:25 توسط علیرضا| |

کی میگه شیشه احساس نداره؟
خودم وقتی روی بخار شیشه نوشتم دوست دارم آرام آرام گریه کرد.
نوشته شده در 87/08/04ساعت 12:6 توسط علیرضا| |

حرفی برای گفتن ندارم!
نوشته شده در 87/08/02ساعت 22:0 توسط علیرضا| |

«تقدیر»



بی گمان نا آگاهی ست

آنچه آسانجو را وا می دارد

که سراشیبی را

نام بگذارد تقدیر

و مقدر را

چیزی پندارد

که نمی یابد تغییر.

رود سر در شیب , این را مفت خود می شمرد

رود سر در شیب

به همین ناآگاهی زندست

و به نیروی همین باور تقدیری

زنده و تازنده ست.

اینچنین است که ما هم _ من و تو _

سرنوشتی اینسان می یابیم :

تو غمین و مایوس

می نشینی ساعت ها

سر سکو

جلو خانه تاریکت

غرق اندیشه بی حاصلی این همه ساال

که چه بیهوده گذشت ؛

و من

این گوشه

در این فکر عبث

که بیابم جایی همنفسی:

غمگساری که غمی بگذارم با او

باری از دل بردارم با او.

و در این ساعت

رود

سرخوش از باور تقدیری آسانجویان

همچنان در تک و در تاز است ؛

که چنین باور

تا هست

عمر آن بهره کش قحبه دراز است

 

نوشته شده در 87/08/02ساعت 14:11 توسط علیرضا| |

اینا یه جورایی حرفهای خوذم هستن

خیلی حرفهاست که بگم ولی همزبونی نیست

 

تشنه محبتم دست مهربونی نیست 

 

 

غیر غم توی دلم چیزی پیدا نمیشه 

 

 

بی تو این دنیا برام دیگه دنیا نمیشه

 

بی تو آسمون سیاهه همیشه

 

بی تو چشم من به راهه همیشه 

 

 

چشمای تو خورشید دنیای تاریک منه 

 

 

اگه از درد دلم هر چی بگم بازم کمه 

 

 

کاشکی که میشد از توی سینه دلمو دربیارم 

 

 

جای این دل توی سینه یه سنگ خارا بزارم 

 

 

جنگل سبز چشات همه دنیای منه

 

نمی خوام گریه کنم 

 

گر چه وقت رفتنه

منبع:فرامرز بلاگ www.faramarzblog.blogfa.com

نوشته شده در 87/08/01ساعت 13:21 توسط علیرضا| |

وقتی خاطره های آدم زیاد میشه

دیواره اتاق پر از عکس میشه

                                همیشه دلت واسه کسی تنگ میشه

                                که نمی تونی عکسشو به دیوار بزنی .....


منبع:روزگار تنهایی  / www.http://rozagartanhai.blogfa.com

نوشته شده در 87/07/30ساعت 21:15 توسط علیرضا| |

غم از همه ی دوستانم باوفا تر هست.چون با تمام بدی اش همیشه پیش من است
نوشته شده در 87/07/30ساعت 15:19 توسط علیرضا| |

گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟

 

گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟

 

گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟

 

گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟

گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟
نوشته شده در 87/07/26ساعت 15:45 توسط علیرضا| |

تصمیم گرفتم که عنوان وبلاگ رو عوض کنم.متناسب با حال و روزم ,متناسب با مطالب وب و...... باشه.یه زمانی میخواستم اینجا رو پاتوق بچه های اراک بکنم اما تقدیر چیز دیگری بود.حالا اینجا شده دفترچه ی من.دفترچه ای که در آن خودم رو خالی کنم.شده مثل سنگ صبورم.این کلید های بی جان کیبرد همدم من هستند.هارد کامپیوترم حالا محرم اسرار من شده.من همون علیرضای سابقم.حالا میگم من علیرضا(تنها ترین تنها)هستم.این اسم بیشتر بهم میاد.
نوشته شده در 87/07/25ساعت 21:30 توسط علیرضا| |

                                                                                                  کسی بیدار نیست 

 

و من که تنهایی را

 

با چهره شکسته خود

 

پیوند داده ام

 

در بی اعتباری این لحظه های پوچ

 

شب را و سیاهی را

 

فریاد می کنم

 

دیگر کسی مرا

 

که سالهاست مرده ام در خویش

 

با فصل گل

 

با فصل عشق

 

و با فصل افتاب اشتی نخواهد داد

 

کسی بیدار نیست

 

و شهر در خواب رفته است

 

و ادم ها در کسوت مردگان

 

مرگ سپیده را

 

پیغام می دهند

 

اه می بینم می بینم

 

این شهر

 

ان شهر زنده نیست

 

و من در زمستان برفی غمگین

 

خواب بهار می بینم

 

و با چهره شکسته خود

 

تصویر عشق را

 

!!!.......بر روی آب های راکد مرداب می کشم

 

 

 

 

نوشته شده در 87/07/24ساعت 19:29 توسط علیرضا| |

من تنها ترین تنهام
نوشته شده در 87/07/24ساعت 19:26 توسط علیرضا| |

در طول مدتی که تحریم بودم و نمیتونستم وصل بشم تمام چیزهایی رو که میخواستم بگن رو مینوشتم و تو کامپیوتر در فایلی به نام روزگار من که مخفی هم کرده بودمش ذخیره میکردم.هر چی که دلم میخواست بگم و نمیتونستم بگم,همه ی حرفایی که ته دلم غمباد کرده بود و به هیچ کس نمیتونستم بگم,اسرار زندگیم و در کل همه ی افکار و احساساتم را این طوری بروز میدادم.(اینطوری یه نمه سبک میشدم).در این مدت خیلی تو لاک خودم رفته بودم.علتش رو سروش میدونه(سروش به کسی نگی هااااا)همونی که فکر کرده بودی درسته ولی حالا همه چیز تموم شده.اما باز هم بعضی وقت هاغ همون طوری میشم.استرس پیدا میکنم,دلشوره دارم,دوست دارم که گریه کنم,دوست دارم که  افسرده باشم و خیلی چیزای دیگه.حالا میخوام ک ه دیگ هبه او نموضوع فکر نکنم اما باز هم این افکار و حالات به سراغم میان.خدا خودش کمککم کنه.
نوشته شده در 87/07/16ساعت 14:9 توسط علیرضا| |

این رو حدودا 1 ماه پیش نوشته بودم اما برای پست کردنش موقعیت مناسبی پیش نیومده بود.


لحظه ها گذشتند

دقایق گذشتند

ساعت ها گذشتند

روزها گذشتند

هفته گذشتند

ماه ها گذشتند

سالها گذشتند

اما هنوز هم که هنوز است تو نیامدی.

من که در تاریکی خودم در کوچه های تنهایی خودم منتظر صدای پای او هستم

تا کی باید در انتظارنشست؟

پس کی می آید؟

تا کی باید گفت الهم عجل ولیک الفرج

ای آقای جمعه ها

ای یاور مستضعفان

ای پاک کننده ی جهان

تا کی جشن های نیمه ی شعبان را بدون حضورت بگیریم؟

او میآید...

نوشته شده در 87/07/15ساعت 15:24 توسط علیرضا| |

من مردابی بودم

ساکت و راکد

که سنگ کلام تو
 
در من موج افکند
نوشته شده در 87/06/05ساعت 18:27 توسط علیرضا| |


Design By : Night Skin