تبليغاتX
دست نوشته هاي يك پسر غرغرو


دست نوشته هاي يك پسر غرغرو

دلنوشته!!!!

سلام.

نمیونم عزیزانی که مخاطب وبلاگ من هستن چقدر اهل آهنگ هستن؟چند درصد از اونا رپ گوش میدن؟چند درصدشون از زدبازی خوششون میاد؟

الان فکر میکنید که  خیلی آدم خزی هستم که زد بازی گوش میدم؟نه؟

اگه این آهنگ رو دانلود کنید نظرتون نسبت به زد بازی کلی تغییر پیدا میکنه.

بیشتر از این نمیحرفم.این شما و این آهنگ کوچه از گروه زدبازی.

آهنگ ساز: مهرداد هیدن


دانلود فایل زیپ با کیفیت 192


دانلود با کیفیت 192



پ ن 1:این روزا اصلا دستم به نوشتن نمیاد.(میمیک یکی که دپ زده).

پ ن 2:آدرس جدید رپفا   www.RapFa4.com

پ ن 3:ماه رمضونه.شمایی که دلتون پاک تره برای من هم دعا کنید.

پ ن 4:دلم برای مدرسه تنگولیده.

پ ن 5:کتابهای امسال رو گرفتم.ووی این زیست 2 چقدر خوفناکه.

پ ن :دوستون دارم..(میمیک بوس)

پ ن 6:التماس دعا

پ ن 8:اگه این پست بد شد ببخشید.اصلا این روزا تو حال خودم نیستم.

پ ن 9:خدانگهدار...


نوشته شده در 88/06/03ساعت 12:0 توسط علیرضا| |

سلام به همه.امروز با یه آپ سفارشی خدمتتون اومدم.یکی از دوستنا ازم خواسته بود که ترجمه ی آهنگ لاست کنترل(پست قبلی) رو بزارم که الان آماده کردمش.بیشتر از این نمیحرفم بریم سر اصل مطلب


life..has betrayed me once again

زندگی یک بار دیگه به من خیانت کرده

I accept some things will never change
من قبول میکنم که بعضی چیز ها هیچ وقت تغییر نمیکنن

I've let your tiny minds magnify my agony
من اجازه میدم که ذهن  و افکار کوچکت درد و رنج های منو بیش از پیش بزرگ نشون بده
and it's left me with a chem'cal dependency for sanity
و تنها چیزی که برام مونده یه وابستگی دارویی برای سلامت روانمه


Yes, I am falling... how much
longer till I hit the ground?

آره من دارم سقوط میکنم.چه قدر دیگه مونده که به زمین بخورم؟
I can't tell you why I'm breaking down
نمیتونم بهت بگم که چرا دارم فرو میریزم(سقوط میکنم)
Do you wonder why I prefer to be alone?
میدونی که من چا ترجیح میدم که تنها باشم؟
Have I really lost control?
کنترل خودم رو واقعا از دست داده ام؟
I'm coming to an end,
دارم به پایانی میرسم
I've realized what I could have been.
فهمیدم که چی میتونستم باشم
I can't sleep so I take a breath and hide behind my bravest mask,
نمیتونم بخوابم بنابراین نفس میکشم و  پشت ماسک شجاعتم پنهان میشم
i admit i have lost control
من قبول میکنم که کنترل خورمو از دست داده ام

این آهنگ یکی از بهترین هایی بوده که تاحالا شنیدم.ولی چیزی که بیشتز از همه روم تاثیر گذاشت شعرش این آهنگ بود. هر کسی میتونه بنا به شرایط روحیش  برداشتی از این آهنگ داشته باشه.ولی به نظر خودم این  شعر طعنه ای بوده به زندگی.به سرنوشت که نمیشه تغییرش داد(البته من به سرنوشت خیلی معتقد نیستم).
گلایه هایی از زندگی و چیزهایی که بدون اینکه بخوایم برامون پیش میاد.گله از اینکه زندگی بعضی وقتا مارو در مقابل عمل انجام شده قرار میده و ...
شما هم برداشت خودتون رو از این آهنگ بگید.خوشحال میشم که نظرات شما رو هم بدونم.


این هم خلاصه ای از شناسنامه آلبوم

Title: Lost Control
Artist: Anathema
Album: Alternative 4
Genre: Metal-rock
Year: 1998 

منبع شناسنامه:www.gilopa.blogfa.com

نوشته شده در 88/05/25ساعت 9:41 توسط علیرضا| |

جلسه دوم هم اندیشی وبلاگ نویسان اراکی روز چهارشنبه مورخ ۲۱ مرداد ماه سال ۱۳۸۸ با حضور وبلاگ نویسان اراکی توسط موسسه زیست محیطی کیمیای سبز برگزار میشود.

مکان: اراک میدان دارایی خیابان ۲۲ بهمن جنب بنیاد شهید کانون کار افرینی استان مرکزی طبقه چهارم سالن اجتماعات

زمان : چهارشنبه ۲۱ مرداد ماه ۱۳۸۸ ساعت ۷ بعد از ظهر

 

((از کلیه دوستان وبلاگ نویس اراکی درخواست میشود این اطلاعیه را در وبلاگ خود قرار دهند))

                           موسسه زیست محیطی کیمیای سبز

نوشته شده در 88/05/12ساعت 12:37 توسط علیرضا| |

سلام بچه هاااااا.یکی نیست بهم بگه کدوم بچه ها؟آخه آدم ....  تو که وبلاگت 4 تا مخاطب بییشتر نداره واسه چی وبلاگ نویسی میکنی؟سنگین تر نیست جمعش کنی؟(سنگین تر نیست؟)؟تو که مطالب وبلاگت یک دینار سیاه هم نمیارزه اصلا برای چی وبلاگ نویس شدی؟؟

خوب چیکار کنم دوسش دارم.وبلاگمو میگم.دوسش دارم.تو اگه کسیو دوست داشته باشی  به خاطر  قیافش یا تعداد آدمای اطرافش دوسش داری؟(ترکیب رو حال کردین؟به این میگن پارسی نوین!!!!!!).میگفتم.هان؟آره؟؟

میخوام یه تکونی به وبلاگ بدم.اصلا رای گیری میکنیم.حالا اگه طرحم رای اعتماد گرفت یا تو این وبلاگ اون طرحو اجرا میکنم یا تو یه وبلاگ دیگه.میخوام(احتمالا تو یه وبلاگ دیگه) پست ها رو تخصصی کنم.

یعنی چی؟یعنی اینکه  هر پست رو به موضوعی مشخص اختصاص بدم.(میخوام اکثر موضوعات اجتماعی باشن)

مثلا یه پست مربوط به حجاب و اجباری بودنش.یه پست دیگه مربوط به خرافات که تو جامعه ی ما خیلی زیاده.

حالا از دوستان میخوام که راجع به این طرح نظر خودشون رو بدن.


خوب بیایم تو بحث های قبلی.چی کارا میکینید؟

قبول دارین که تیر ماه خیلی خیلی دی گذشت.من کمه دوست دارم همین طور بگذره.

زندگی خیلی زود میگذره خیلی.نوجوونی خیلی زودتر.انگار نه انگار .انگار همین دیروز بود که اومدم برای اول دبیرستان ثبت نام کردم.حالا باید برای سوم دبیرستان که سال آخر خوشیم هست اسم نویسی کنم.

آره دیگه.سوم که تموم بشه دیگه باید پیرمون در باید.پیش دانشگاهی  و کنکور و دوباره کنکور(شاید پشت کنکوری بشم) دانشگاه (چند سالش رو خدا میدونه) و شاید سربازی و پیدا کردن کار  و دیگه چه خوشی ای؟

خیلی مینالم نه؟واسه همین پسر غرغرو هستم.

همه ی نوشته هام خودشون میان.وقتی که میخوام شروع کنم مثل بز صفحه ی مانیتور رو نگاه میکنم و آروم آروم فکم گرم میشه و دیگه یکی باید بیاد و جلوی من بگیره.

بریم برای پ ن ها:

پ ن 1:در باره ی پیشنهام فکر کنیم.

پ ن 2:امروز سالگرد وفات مخترع اس ام اس هست.برای شادی روحش 3 تا اس ام اس بلند بفرستید.

پ ن 3:پ ن 2 را تکرار کنید

پ ن 4:کشته  شدن 168 نفر از مسافران هواپیمای توپولف را تسلیت میگم(میخواستم یه پست اختصاصی همراه با کلی عکس راجع به این موضوع بزارم که بلاگفا بازم شیطونیش گل کرد.)

پ ن 5:همتون رو به خدا میسپارم.بای بای


نوشته شده در 88/05/01ساعت 11:45 توسط علیرضا| |

با سلام خدمت دوستان!



امروز وقتي رفتم سايت كلوب ديدم تو لينكهاي داغ شده ام يه لينكي بود كه تيتر جالبي داشت(الان يادم نيست).

روش كليك كردم و چيز جالب تري ديدم.نوشته بود كه:جمعه 88/8/8 روز تولد امام هشتم هست.


چيزجالبه هاااا نه؟؟؟؟؟



پ ن 1:كلوب ايرانيان براي چهار شنبه سوري تو تهران و اصفهان و اگه اشتباه نكنم  مشهد ميتينگ گذاشته.منم ميخوام.خوب چرا واسه اراك نميزارن؟

پ ن2:اين بلاگفا هم خودشو كشته.از كي هست ميخوام يه پست نوروزي بزارم ولي هي ميگه حجم هر پست از 80 كيلوبايت(شايدم مگابايت)نميتونه بيشتر بشه.آخه عزيز من هيچ كدوم از اون عكس ها كه رو سرور بلاگفا آپ نشدن!!!كل متنش هم 20خط نيست پس چطور اينطوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در 87/12/25ساعت 16:7 توسط علیرضا| |

اول سلام.

دوم :حالتون خوبه؟

سوم:.... يادم رفت چي ميخواستم بگم.

آها خبر؟دماغتون چاغه؟حسابي دارين ميتركونين؟واسه چي؟اواااا خوب معلومه ديگه .4 روز تعطيلي هست هااااااااااا ميخوايد نتركونيد؟من كه دارم حسابي ميتركونم.خدا اين مسوولان شركت يوبي سافت رو(( نميدونم بگم لعنت كنه يا بگم پدرشون رو بيامرزه)) با اين بازي شاهزاده ي فارس 4 كه ساختن.دستشون درد نكنه.بازي جذابي هست.خصوصا گرافيكش.خيلي عاليه.مثل بقيه ي بازي ها نيست.گرافيكش كارتوني هست.اگه اهل بازي هاي تخيلي و. كمي فكري هستيد حتما اينو تو ليست خريدتون داشته باشيد.

اصلا از كجا رسيديم به كجا؟داشتم ميگفتم.اين بازي منو از ديروز  از خواب و خوراك انداخته. ريتم روان بازي + تو  بازي خيلي گير نميكني+ گرافيك عالي  همه دست به دست هم داده اند كه منو از زندگي بندازن.ولي خوب اين بازي هر چي باشه به پاي شاهزاده ي فارس 3 نميرسه البته تو گرافيك اين جالبتره ولي در كل شاهزاده ي 3 داستان جالبتر و ماموريت هاي سخت تري نسبت به اين بازي داره.من اونو بيشتر ميپسندم.حالا  بيخيال بازي.

من كه كلي برنامه ريزي داشتم تا اين 4 روز رو درس بخونم ولي مگه شد؟نشد. 

                                                                                                                                                         

قسمت2:

نميدونم چرا اينطور شدم؟خيلي وقت بود ميخواستم كه آپ كنم ولي هميشه تا ميخواستم چيزي بنويسم  اصلا دلم به نوشتن نميرفت و بيخيال ميشدم.تو جواب دادن كامنت ها هم همينطور.وبلاگ عزيران رو باز ميكردم حتي تو قسمت نظرات آخزين پست ميرفتم ولي اصلا حوصله ي نوشتن نداشتم.اصلا نميدونستم چي بگم؟ فكر كنم چيزيم شده؟نه؟

                                                                                                                     

 

قسمت 3:از همايش دعوت از خاتمي خبري دارين؟همون كه قبل از اعلام موجوديت آقاي خاتمي براي انتخابات  برگزار شد.تو اون همايش يكي از دانشجويان به نام آقاي نيما دهقاني براي دعوت از آقاي خاتمي يه شعر طنز رو ميخونه كه خیلی جالبه.اگه ميخوايد اين كليپ رو ببينيد و دانلود كنيد بیایید اینجا

در ضمن اگه جواب كامنت هاتون رو دير دادم ببخشيد.

فعلا باي تا هاي

 

نوشته شده در 87/12/07ساعت 15:52 توسط علیرضا| |

اولین پیام رسیده از ماهواره امید: زهمین گرد است.batting eyelashes

دومین
پیام از ماهواره امید: خورشید بدور زمین میچرخد

سومین پیام گزارش شده از امید: ..... در ماه نیست

چهارمین خبر از ماهواره امید من خسته شدم دارم بر میگردم
whew!

پنجمین پیام از ماهواره امید دریافت شد: من باید اینجا چیکار کنم؟

ششمین پیام از ماهواره امید مخابره شد یه دونه کارت شارژ 2000 تومنی ایرانسل بفرستید تا بازم پیام بدم.!
on the phone

هفتمین پیام مخابره شده از ماهواره امید: مقداری آب بر روی کره زمین مشاهده میشود،احتمال وجود حیات است

هشتمین پیام ماهواره امید به زمین: بنزینم تموم شده کارت سوخت بفرستید
not worthy

نهمین پیام ماهواره امید: جون مادرتون اینقدر مسخرم نكنید
no talking

دهمین پیام ماهواره امید : دارم سقوط میکنم، زیر پامو خالی کنین

یازدهمین پیام مخابره شده از ماهواره امید: من از این بالا روی اسرائیل تف کردم!
rolling on the floor

دوازدهمین پیام ماهواره امید، بازی ایران و کره یک یک شد.

سیزدهمین پیغام رسیده از موشک امید : هیچ چیز قابل مشاهده نیست !!!!! به دلیل نور زیادی که از مرقد... می آید کور شدیم
.
.
هجدهمین خبر رسیده از ماهواره امید: اینجا تاریکه من میترسم
nail biting

به علت قرار گرفتن امید درفضا, به ناهید و زهره هشدار داده شد حجاب خود را رعایت کنند
oh go on

ماهواره امید به علت لایی کشی بین ماهواره ها ، سرعت غیر مجاز و مسافر کشی بازداشت شد.
hee hee

در پی پرتاب موفقیت آمیز ماهواره امید و دستیابی ایران به تكنولوژی فضایی ، نام كهكشان راه شیری به بزرگراه شیخ فضل الله نوری تغییر یافت
dancing

پس از قرار گرفتن امید در فضا به ناهید و زهره اخطار داده شد حجاب خود را رعایت کنند
I don't want to see

لحظاتی قبل ماهواره امید از ارتباط نا مشروع بین بهرام و زهره خبر داد
drooling

ماهواره امید از کشف یک امامزاده بین زحل و مریخ خبر داد
بنا بر خبر پرتاب ماهواره ی امید، نیروی انتظامی اعلام کرد: بزودی برای کنترل روابط میان امید و زهره یک فروند سفینه ی گشت ارشاد به فضا خواهیم فرستاد
bring it on

ماهواره امید از مدارخارج شده است وفقط به دور سیاره زهره می چرخد واین پیام هارا ارسال میكند؛الهی دورت بگردم،جیگر چند سالته؟
rolling on the floorrolling on the floorrolling on the floorrolling on the floorrolling on the floorrolling on the floorrolling on the floorrolling on the floorrolling on the floorrose

نوشته شده در 87/12/01ساعت 20:5 توسط علیرضا| |

سلام به همه.یه مدتی از دست من راحت بودین ولی خیلی خوشحال نباشید.چون من دوباره برگشتم.

این کامپیوتر من که حال و روز درست و حسابی نداشت.داشنی کار میکردی ییهو میدیدی خاموش میشد و بوی لحیم کاری ازش میزد بیرون.اون قدر هم بوش خفن بود که کل اهل خونه از دست من شاکی میشدن تا اینکه....


تا اینکه یه روز همین طور خاموش شد ولی دیگه روشن نشد.

خوب خوب بود.اینطور میتونستم یه کم به درسام برسم.همین طور هم شد ولی خوب بدون کامپیوتر که نمیشد زندگی کرد.برای همین تصمیم گرفتم که خودم کامپیوتر رو تعمیر کنم.خوب احتمال دادم که فن سی پی یو مشکلی داره برای همین سی پی یو رو باز کردم.دیدم خبری نیست.اومدم که فن رو جا بندازم یه کم فشار دادن زیاد همان و شکستن یکی از پایه ها همان.

بیخیال شدم و بردمش تعمیرگاه کامپیوتر.

طرف تا یه نگاهی به سیستم انداخت گفت:انگار که خیلی دوست داری مهندس بشی.

من:چطور مگه؟

آقای تعمیرکار:اومدی فن رو درست کنی زدی پایه اش رو هم شکستی؟


من هم در حد تیم ملی سرخ شدم

فرداش رفتم گفت که پاور و فن سی پی یو مرخص هستن.من هم مجبورم که 25000 تومان ناقابل خرج کنم.آره دیگه.این بود که سیستمم بعد از مدت مدیدی از حالت کما خارج شد و دیروز بعد از ظهر تحویلش گرفتم.


این دلیلی بر فقدان چند روزه ی من بود


نوشته شده در 87/11/24ساعت 14:14 توسط علیرضا| |


تاریخچه

ر گاه‌شماری‌های مختلف ایرانی، علاوه بر این که ماه‌ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. به‌عنوان مثال روز اول هر ماه «روز اورمزد»، روز دوم هر ماه، روز بهمن (سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم هر ماه، اردیبهشت یعنی «بهترین راستی و پاکی» که باز از صفات خداوند است، روز چهارم هر ماه، شهریور یعنی «شاهی و فرمانروایی آرمانی» که خاص خداوند است و روز پنجم هر ماه، «سپندارمذ» بوده‌است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می‌ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می‌نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می‌دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را به‌عنوان نماد مهر مادری و باروری می‌پنداشتند.

در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می‌شده‌است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می‌شد، جشنی ترتیب می‌دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلاً شانزدهمین روز هر ماه، «مهر» نام داشت و که در ماه مهر، «مهرگان» لقب می‌گرفت و می‌بینیم که چگونه هر جشنی با معنی و مفهوم عمیق خود برای مردم شادی می‌آفرید.

روز آبان در ماه آبان جشن «آبانگان» است یعنی جشن ستایش آب و روز آذر در ماه آذر جشن «آذرگان» است یعنی جشن ستایش آتش و همین طور روز پنجم ماه دوازدهم (اسفند)، «سپندارمذ» یا «اسفندار مذ» نام داشت که جشنی با همین عنوان می‌گرفتند. «سپندارمذگان» روز زن و زمین است.

روز پنجم اسفند در همه گاه‌شماری‌های ایرانی به عنوان روز جشن اسپندار مذگان شناخته می‌شود.

آیین‌ها

در این روز مردان به همسران خودهدیه می‌دادند. مردان زنان خانواده را بر تخت شاهی می‌نشاندند و از آنها اطاعت می‌کردند و به آنان هدیه می‌دادند. این یک یادآوری برای مردان بود تا مادران و همسران خود را گرامی بدارند و چون یاد این جشن تا مدت‌ها ادامه داشت و بسیار باشکوه برگزار می‌شد همواره این آزرم و احترام به زن برای مردان گوشزد می‌گردید. این جشن هیچ ارتباطی به ولنتاین ندارد.

اختلاف در زمان برگزاری


هم اکنون در برخی جاها، به جای روز سپندارمذ (پنجم) از ماه سپندارمذ (اسفند)، روز بیست و نهم بهمن را روز جشن سپندارمذگان می‌دانند. در باره پرسش بخاطر وجود دوگانگی‌ها باید گفت که جشن‌ها و فاصله‌های میان آنها در نوشته‌های کهن ایرانی دارای تعریف و اندازه‌های مشخصی است که به مانند دانه‌های یک زنجیر در پیوستگی کامل با یکدیگر هستند. تغییر جای یکی از آنها، موجب گسست همه این رشته خواهد شد.

چنانکه در منابع ایرانی آمده‌است، جشن سده پس از ۴۰ روز از شب یلدا یا چله، و پس از ۱۰۰ روز از اول آبان قرار دارد. همچنین جشن سده، پیش از ۲۵ روز از جشن اسفندگان است.

این اندازه‌ها و فاصله‌های تعریف شده در نوشته‌ها و ریشه نامه‌های کهن ایرانی، تنها با گاهشماری ایرانی با ماه‌های سی و یک روزه (مبدأ هجری خورشیدی کنونی) که بزرگترین دستاورد دانش گاهشماری در جهان است، همسان است؛ ولی با کتابچه‌ای نوساخته که در چند سال گذشته در ایران با نام سالنمای دینی زرتشتیان چاپ می‌شود، هماهنگی ندارد. چرا که در این کتابچه، فاصله ۱۰۰ روزه از اول آبان تا جشن سده به ۱۰۶ روز، فاصله ۴۰ روزه شب چله (یلدا) تا جشن سده به ۴۶ روز، و فاصله ۲۵ روزه جشن سده تا سپندارمذگان (اسفندگان) به ۱۹ روز رسیده‌است. این فاصله‌ها با هیچکدام از اسناد و منابع و تاریخ‌نامه‌های ایرانی هماهنگی ندارد.

اینها نمونه‌هایی از آشفتگی‌هایی است که منتشرکنندگان این کتابچه در ذهن نوجویان ایجاد کرده و نه تنها نظام قانونمند گاهشماری ایرانی را مخدوش کرده‌اند، بلکه اختلال‌هایی نیز در تقویم سنتی یزدگردی زرتشتی که در میان بسیاری از زرتشتیان ایران و عموم زرتشتیان هند و جهان رواج دارد، به وجود آورده‌اند.

قدمت بیست ساله این تقویم، دستکاری‌های فراوان در گاهشماری ایرانی و زرتشتی، نبود هیچگونه سامانه کبیسه‌گیری و تعریف مشخص از طول سال، مبدأ سالشماری ساختگی و نیز اختلاف‌های فراوان با دیگر زرتشتیان جهان باعث شده که زرتشتیان نیز چنین دستکاری‌هایی در قواعد سنتی و دینی را نادرست شمارند.

از این رو، زمان درست شب یلدا برابر با شامگاه ۳۰ آذر، جشن سده در ۱۰ بهمن و جشن سپندارمذگان (اسفندگان) در ۵ اسفند است.


نوشته شده در 87/11/24ساعت 13:56 توسط علیرضا| |

نوشته شده در 87/10/29ساعت 20:21 توسط علیرضا| |

پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسید
من به او خندیدم
کمی آزرده و حیرت زده گفت
روی دیوار و درختان دیدم
باز هم خندیدم
گفت دیروز خودم دیدم پسر همسایه
پنج وارونه به مینو میداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسید
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم
بعدها وقتی غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بی گمان می فهمی
- پنج وارونه چه معنا دارد


ستفاده از مطلب تنها با ذکر منبع مجاز می باشد
 http://hadiajorloo.blogfa.com/
نوشته شده در 87/10/19ساعت 12:37 توسط علیرضا| |

نوشته شده در 87/10/17ساعت 17:49 توسط علیرضا| |

سلام بروبکس.حالتون خوفه دیگه؟قربون شما برم من.اما غرض از مزاحمت.خوب گوش کنید یه باربیشتر نمیگماااااا.این آدرس رو میبینید.همین پایین.یه کم اون ور تر.بازم اون ور تر.آها همون.میدونید چیه؟این آدرس پروفایل من تو سایت کلوبه.هر کی دوست داشته باشه میتونه بره اونجا و حسابی حال کنه. قابل توجه اون عزیزانی  که تو کلوب عضون:خوشحال میشم که آیدیتون رو ادد کنم.لینکام رو هم داغ کنید.فراموش نشهههههههه.اینم آدرس پروفایلم

                          http://www.cloob.com/name/arakiboy


                          http://www.cloob.com/name/arakiboy


                          http://www.cloob.com/name/arakiboy


                          http://www.cloob.com/name/arakiboy


                          http://www.cloob.com/name/arakiboy


                          http://www.cloob.com/name/arakiboy

v








نوشته شده در 87/10/12ساعت 17:40 توسط علیرضا| |

یه دختر کوری تو این دنیای نامرد زندگی میکرد .این دختره یه دوست پسری داشت که عاشقه اون بود.دختره همیشه می گفت اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم یه روز یکی پیدا شد که به اون دختر چشماشو بده. وقتی که دختره بینا شد دید که دوست پسرش کوره. بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو. پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشمای من باش     







نوشته شده در 87/10/07ساعت 14:31 توسط علیرضا| |

یه روز یه كامیون گلابی داشته توی جاده می رفته كه یه دفعه می‌افته توی یه دست‌انداز، یكی از گلابی‌ها می‌افته وسط جاده، بر می‌گرده به كامیون نگاه می‌كنه و میگه: گلابی‌ها، گلابی‌ها! گلابی‌ها میگن: گلابی، گلابی! كامیون دورتر می شه، صداشون ضعیف‌تر می شه. گلابی میگه: گلابی‌ها، گلابی‌ها! گلابی‌ها می گن: گلابی، گلابی! باز كامیون دورتر میشه، گلابی میگه: گلابی‌ها، گلابی‌ها! اما صدای گلابی دیگه به گلابی‌ها نمی‌رسه! گلابی‌ها موبایل راننده رو می گیرن و زنگ میزن به موبایل گلابی، اما چه فایده كه گلابی ایرانسل داشته و توی جاده آنتن نمی‌داده! گلابی یه نفر رو پیدا می‌كنه كه موبایل دولتی داشته، زنگ می‌زنه به راننده و می گه: گوشی رو بده به گلابی‌ها، وقتی
نوشته شده در 87/10/04ساعت 21:46 توسط علیرضا| |

روزی كوروش در حال نیایش با خدا گفت:خدایا به عنوان كسی كه عمری پربار داشته و جز خدمت به بشر هیچ نكرده از تو خواهشی دارم.آیا میتوانم آن را مطرح كنم؟خدا گفت:البته!

_از تو میخواهم یك روز،فقط یك روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز را بررسی كنم.سوگند میخورم كه پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم.

_چرا چنین چیزی را میخواهی؟به جز این هرچه بخواهی برآورده میكنم، اما این را نخواه.

_خواهش میكنم.آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش كنم و از نتیجه ی سالها نیكی و عدالت گستری لذت ببرم.اگر چنین كنی بسیار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان می گویم.

خداوند یكی از ملائك خود را برای همراهی با كوروش به زمین فرستاد و كوروش را با كالبدی،از پاسارگاد بیرون كشید.فرشته در كنار كوروش قرار گرفت.كوروش گفت: ((عجب!اینجا چقدر مرطوب است!)) و فرشته تاسف خورد.

_میتوانی مرا بین مردم ببری؟میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند.

و فرشته چنین كرد.كوروش برای اینكار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی ناامیدی جای این شوق را گرفت.به جز عده ی اندكی،كسی به یاد او نبود .كوروش بسیار غمگین شد اما گفت:اشكالی ندارد.خوب آنها سرگرم كارهای روزمره ی خودشان هستند.فرشته تاسف خورد.

در راه میشنید كه مردم چگونه یكدیگر را صدا میزنند:عبدالله!قاسم!...

_هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!!!

فرشته گفت:این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند.

_اعراب؟!!!

_بله.تو آنها را نمیشناسی.آخر آن موقع كه تو بر سرزمین متمدن و پهناور ایران حكومت میكردی،و حتی چندین قرن پس از آن،آنها از اقوام كاملا وحشی بودند.

كوروش برافروخت: یعنی میگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف كردند؟!پس پادشاهان چه میكردند؟!!!

فرشته بسیار تاسف خورد.

سكوت مرگباری بین آنها حاكم شده بود.بعد از مدتی كوروش گفت:تو می دانی كه من جز ایزد یكتا را نمی پرستیدم.مردم من اكنون پیرو آیینی الهی هستند؟

_در ظاهر بله!

كوروش خوشحال شد: خدای را سپاس! چه آیینی؟

_اسلام

_چگونه آیینی است؟

_نیك است

وكوروش بسیار شاد شد. اما بعد از چندین ساعت معنی در ظاهر بله را فهمید .........

_نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع شده.
وفرشته چنین كرد.

_همین؟!!!

كوروش باورش نمی شد. با نا باوری به نقشه می نگریست.

_پس بقیه اش كجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب كوچك شده است؟!!!

و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد.

_خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم. میخواهم سفر كوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم را تسكین دهد.

فرشته چنین كرد، تازه به مقصد رسیده بودند كه با مردی هم كلام شدند.پس از چند دقیقه مرد از كوروش پرسید:راستی شما از كجا می آیید؟ كوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:

ایران!

لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یك تروریست متحجّر است!

عكس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود كه كوروش انتظار داشت. قلب كوروش شكست.

_مرا به آرامگاهم باز گردان.

فرشته بغض كرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام، وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال كردن .............

كوروش رو به آسمان كرد و گفت: خداوندا مرا ببخش كه بیهوده بر خواسته ام پافشاری كردم، كاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم.
و فرشته گریست.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
-------------------------------------------------------------------------------------------
46.gif2.gif46.gif46.gif2.gif46.gif2.gif46.gif2.gif46.gif2.gif46.gif2.gif46.gif2.gif

وا حسرتـــــــــــــــــــــــــــا

وا اسفــــــــــــــــــــا

نوشته شده در 87/10/03ساعت 19:41 توسط علیرضا| |

به خدا نگو که من مشکلات بزرگی دارم بجاش به مشکلات بگو من خدایی بزرگ دارم

نوشته شده در 87/10/03ساعت 17:47 توسط علیرضا| |

خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم

نوشته شده در 87/10/01ساعت 10:27 توسط علیرضا| |

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر ميشكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد...



منبع:www.winddancer.blogfa.com

نوشته شده در 87/09/25ساعت 15:10 توسط علیرضا| |

سلام.وقت تنگ است و وقت وقت امتحانات.فردا امتحان دفاعی ترم اول داریم.بلدم ولی بازم میترسم.ازهمه بیشتر از فیزیک وووووی میترسم..خفن ترین امتحانمون هست.فقط اومدم بگم که اگه وبلاگ من رو ندیدید بدونید که من در طول امتحانات بدلیل فشار های وارده به ابدیت رجوع کرده ام.خدا نکنه.من یه چی گفتم..نه ن همن شوخی کردم.من میخوام زنده بمونم.آره دیگه.در کل منو چند روزی نمیبینید.برید واسه خودتون حال کنید.سر نمازهاتون من رو هم دعا کنید.

بای تا های

نوشته شده در 87/09/22ساعت 21:56 توسط علیرضا| |

اینم یه روایت که به ما آدما یاد میده که قدر چیزی رو که داریم بدونیم بخونید و نظر هم فراموش نشه.چونکه میدونید پست بدون نظر مثل شلوار بودن کش میمونه.خوب بریم سر اصل مطلب:

کنار دیوار وایساده بودم و تو این فکر بودم که من چقدر آدم بدبختی هستم که حتی یه کفش هم ندارم.یه دفعه نگاهم به مردی افتاد که داشت از کنارم رد میشد.اون حتی پا هم نداشت.

نوشته شده در 87/09/18ساعت 20:25 توسط علیرضا| |

فردا و دیروز با هم دست به یکی کردند

دیروز با خاطراتش مرا فریب داد

فردا با وعده هایش مرا خواب کرد

 وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود
منبع:www.80sara.blogfa.com
نوشته شده در 87/09/16ساعت 8:28 توسط علیرضا| |

جدیدا کمتر با کامپیوتر کار میکنم.مگه این امتحانا میزارن؟این امتحان رو که رد میکنی امتحان بعدی میاد.

از بس که درس خونده ام اینطوری شده ام.حالا امتحانای دی ماه موندن و اینا فقط امتحان های مستمر هستن خدا اونا رو بخیر کنه یا امام زمان.

نمره هام بدک نیستن اگه چند تاییشو نرو در نظر نگیریم.البته هیچ کدومشون زیر ده نیست هااااا.فقط ریاضی و شیمی گند زدم.البته بگم ها معلم ریاضیمون خیلی سخت امتحان میگیره.خیلی خیلی سخت.برای امتحان ریاضی سخت ترین سوال ها رو داده بود.با این حال من  ده و نیم  شدم .شیمی هم از سی تا سوال (امتحان ۴ گزینه ای بود) کلی رو درست زده بودم ولی معلم نصفشون رو غلط گرفته بود.اوضاع برگه ی همه اینطور بود.آخه خودش برگه رو تصحیح نکرده بود(جونش در میاد تصحیح کنه) داده بود شاگرداش تصحیح بکنناونا هم کلی نمره هامون رو خوردن.تازه کلی از مطالب رو هم درس نداده بود.نمیدونم فردای قیامت چطور میخواد جواب ما بدبخت ها رو بده؟

فکر نکنید که من آدم خنگولی هستم هاااا.اگه خنگول بودم نمرات زیستم اینقدر خوب نمیشدن.زیست ۳ تا بیست دارم.تو کفش بمونید.شیمی هش رو بلد بودم ولی فقط به خاطر حق خوری ها نمره ام کم شد.

نوشته شده در 87/09/15ساعت 14:1 توسط علیرضا| |

چرا من نمیتونم حرفم رو بزنم.امروز عزمم رو جرم کردم تا حرفم رو بزنم ولی تا موقعش رسید لال شدم.چرا؟خدا خودش عاقبتمو بخیر کنه
نوشته شده در 87/09/13ساعت 14:20 توسط علیرضا| |

زن و شوهری بر اثر گازگرفتگی جان باختند همشهری گرامی تا بوس هست گاز چرا ؟
 روابط عمومی شرکت گاز 
نوشته شده در 87/09/10ساعت 13:35 توسط علیرضا| |

حرفهايی است برای گفتن

كه اگر گوشی نبود نمیگوييم

و حرفهايی است برای نگفتن

حرفهايی كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند

حرفهای شگفت,زيبا و اهورايی همين هايند

و سرمايه ماورايی هركس به اندازه حرفهايی است كه براي نگفتن دارد

حرفهای بيتاب و طاقت فرسا

كه همچون زبانه های بيقرار آتشند

و كلماتش, هريك، انفجاری را به بند كشيده اند

كلماتی كه پاره های بودن آدم اند...

اينان هماره در جستجوی مخاطب خويشند

اگر يافتند، يافته می شوند...

...و

در صميم وجدان او آرام می گيرند

و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند

و اگر او را گم كردند، روح را از درون به آتش میكشند

و دمادم

حريق های دهشتناك عذاب بر او میافروزند...


دکتر علی شریعتی

نوشته شده در 87/08/25ساعت 16:28 توسط علیرضا| |

نامه‌های کودکان به خدا

 

دای عزیزم!
از اینکه بابای نازمو بردی پیشت تاازش خوب مواظبت کنی ازت ممنونم
فقط گاهی بهش اجازه بده به منم سر بزنه
آخه منم دلتنگش میشم

مهرنوش

 

خدای عزیز!

به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمیکنی؟

امی

خدای عزیز!

شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه داشتند همدیگر را نمیکشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده.

لاری

خدای عزیز!

اگر یکشنبه، مرا توی کلیسا تماشا کنی، کفشهای جدیدم رو بهت نشون میدم.

میگی

خدای عزیز!

شرط میبندم خیلی برایت سخت است که همه آدمهای روی زمین رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمیتوانم همچین کاری کنم.

نان

خدای عزیز!

در مدرسه به ما گفتهاند که تو چکار میکنی، اگر تو بری تعطیلات، چه کسی کارهایت را انجام میدهد؟

جین

خدای عزیز!

آیا تو واقعاً نامرئی هستی یا این فقط یک کلک است؟

لوسی

خدای عزیز!

این حقیقت داره اگر بابام از همان حرفهای زشتی را که توی بازی بولینگ میزند، تو خانه هم استفاده کند، به بهشت نمیرود؟

آنیتا

خدای عزیز!

آیا تو واقعاً میخواستی زرافه اینطوری باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟

نورما

خدای عزیز!

چه کسی دور کشورها خط میکشد؟

جان

خدای عزیز!

من به عروسی رفتم و آنها توی کلیسا همدیگر را بوسیدند. این از نظر تو اشکالی نداره؟

نیل

خدای عزیز!

آیا تو واقعاً منظورت این بوده که « نسبت به دیگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار میکنند؟ » اگر این طور باشد، من باید حساب برادرم را برسم.

دارلا

خدای عزیز!

بخاطر برادر کوچولویم از تو متشکرم، اما چیزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، یک توله سگ بود.

جویس

خدای عزیز!

وقتی تمام تعطیلات باران بارید، پدرم خیلی عصبانی شد. او چیزهایی دربارهات گفت که از آدمها انتظار نمیرود بگویند. به هر حال، امیدوارم به او صدمهای نزنی.

دوست تو (اما نمیخواهم اسمم رو بگم)

خدای عزیز!

لطفاً برام یه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هیچ چیز از تو نخواسته بودم. میتوانی دربارهاش پرس و جو کنی.

بروس

خدای عزیز!

برادر من یک موش صحرایی است. تو باید به اون دم هم میدادیها! ها!

دنی

خدای عزیز!

من میخواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اینهمه مو در تمام بدنش.

تام

خدای عزیز!

فکر میکنم منگنه یکی از بهترین اختراعاتت باشد.

روث

خدای عزیز!

من همیشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمیکنم.

الیوت

خدای عزیز!

از همۀ کسانی که برای تو کار میکنند، من نوح و داود را بیشتر دوست دارم.

راب

خدای عزیز!

برادرم یه چیزایی دربارۀ به دنیا آمدن بچه ها گفت، اما اونها درست به نظر نمیرسند. مگر نه؟

مارشا

خدای عزیز!

من دوست دارم شبیه آن مردی که در انجیل بود، 900 سال زندگی کنم.

با عشق کریس

خدای عزیز!

ما خواندهایم که توماس ادیسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاسهای دینی یکشنبه ها به ما گفتند تو این کار رو کردی. بنابراین شرط میبندم او فکر تو را دزدیده.

با احترام دونا

خدای عزیز!

آدمهای بد به نوح خندیدند « تو احمقی چون روی زمین خشک کشتی میسازی » اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همین کارو میکردم.

ادی

خدای عزیز!

لازم نیست نگران من باشی. من همیشه دو طرف خیابان را نگاه میکنم.

دین

خدای عزیز!

فکر نمیکنم هیچ کس میتوانست خدایی بهتر از تو باشد. میخوام اینو بدونی که این حرفو بخاطر اینکه الان تو خدایی، نمیزنم.

چارلز

خدای عزیز!

هیچ فکر نمیکردم نارنجی و بنفش به هم بیان. تا وقتی که غروب خورشیدی رو که روز سه شنبه ساخته بودی، دیدم، معرکه بود.


منبع:www.sibhayekal.blogsky.com

نوشته شده در 87/08/16ساعت 13:44 توسط علیرضا| |

جوان زیبایی هر روز میرفت تا زیبایی خود را در دریاچه ای تماشا کند.او چنان شیفته ی زیبایی خود میشد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد.در جایی که جوان به آب افتاده بود گلی رویید که نرگس نامیدندش.

وقتی نرگس مرد اوریادها(الهه های جنگل)به کنار دریاچه آمدند که ار یک دریاچه ی آب شیرین, به کوزه ای سرشار از اشک های شور استحاله یافته بود.

اوریادها پرسیدند چرا میگریی؟

دریاچه پاسخ داد:برای نرگس میگیرم.

اوریادها گفتند:آه شگفت آور نیست که برای نرگس میگریی...و ادامه دادند:هر چه بود با آن که همه ی ما همواره در جنگل در پی اش میشتافتیم ,تنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیباییش را ببینی.

دریاچه پاسخ داد:مگرنرگس زیبا بود؟

اوریادها شگفت زده پاسخ دادند:چه کسی بهتر از تو میتواتد این حقیقت را بداند؟هر چه بود هر روز در کنار تو مینشست.

دریاچه لختی ساکت ماند.سرانجام گفت:من برای نرگس میگریم ,اما هرگز زیبایی او را درنیافته بودم.

برای نرگس میگریم,چون هر بار از فراز کرانه هایم به رویم خم میشد,میتوانستم در اعماق دیدگانش,بازتاب زیبایی خودم را ببینم.

 

منبع:مقدمه ی کتاب کیمیاگر-نوشته ی پائولو کوئیلو.ترجمه ی آرش حجازی

نوشته شده در 87/08/15ساعت 15:1 توسط علیرضا| |

بازهم صبورانه انتظارت را كشيدم و تو در حالي كه تلويزيون نگاه مي‌كردي، شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نكردي. موقع خواب...، فكر مي‌كنم خيلي خسته بودي؛ به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.   
 
نويسنده وبلاگ " يك جرعه عطش" در تازه‌ترين پست‌ وبلاگ خود موضوعي را با عنوان "نامه اي براي تو ..." مطرح كرده است.

برپايه اين گزارش در اين وبلاگ مي‌خوانيم:

امروز صبح كه از خواب بيدار شدي،نگاهت مي‌كردم؛
و اميدوار بودم كه با من حرف بزني، حتي براي چند كلمه، نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي كه ديروز در زندگي‌ات افتاد، از من تشكر كني.

اما متوجه شدم كه خيلي مشغولي، مشغول انتخاب لباسي كه مي‌خواستي بپوشي.
وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي‌دويدي تا حاضر شوي فكر مي‌كردم چند دقيقه‌اي وقت داري كه بايستي و به من بگويي: سلام؛ اما تو خيلي مشغول بودي.

يك بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يك ربع كاري نداشتي جزآنكه روي يك صندلي بنشيني.

بعد ديدمت كه از جا پريدي.خيال كردم مي‌خواهي با من صحبت كني؛
اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن كردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي.
تمام روز با صبوري منتظر بودم. با اونهمه كارهاي مختلف گمان مي‌كنم كه اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.

متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي‌كني، شايد چون خجالت مي‌كشيدي كه با من حرف بزني، سرت را به سوي من خم نكردي.

تو به خانه رفتي و به نظر مي‌رسيد كه هنوز خيلي كارها براي انجام دادن داري.
بعد از انجام دادن چند كار،تلويزيون را روشن كردي.نمي‌دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟
در آن چيزهاي زيادي نشان مي‌دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي‌گذراني؛ در حالي كه درباره هيچ چيز فكر نمي‌كني و فقط از برنامه‌هايش لذت مي‌بري...

باز هم صبورانه انتظارت را كشيدم و تو در حالي كه تلويزيون را نگاه ميكردي، شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نكردي. موقع خواب...،فكر مي‌كنم خيلي خسته بودي. بعد از آن كه به اعضاي خوانواده‌ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي. اشكالي ندارد.

احتمالاً متوجه نشدي كه من هميشه در كنارت و براي كمك به تو آماده‌ام.
من صبورم، بيش از آنچه تو فكرش را مي‌كني.حتي دلم مي‌خواهد يادت بدهم كه تو چطور با ديگران صبورباشي.

من آنقدر دوستت دارم كه هر روز منتظرت هستم.
منتظر يك سر تكان دادن، دعا، فكر، يا گوشه‌اي از قلبت كه متشكر باشد.
خيلي سخت است كه يك مكالمه يك طرفه داشته باشي.خوب، من بازهم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو...

به اميد آنكه شايد امروز كمي هم به من وقت بدهي.
دوست و دوستدارت: خدا


منبع:وبلاگ یک جرعه عطش
نوشته شده در 87/08/11ساعت 16:42 توسط علیرضا| |

love مخفف عبارات:

Lake of sorrow (درياچه ي غم)

Ocean of tears (اقيانوس اشك)

Valley of death (دره مرگ)

End of life (آخر زندگی)

نوشته شده در 87/07/26ساعت 10:30 توسط علیرضا| |

نظر شما راجع به حضور گلشیفته فراهانی


در سینمای هالیوود چیه؟؟؟؟؟




من که موافق سرسختش هستم.!!

نوشته شده در 87/07/25ساعت 11:46 توسط علیرضا| |

امروز روز خوبی بود.اتفاق خاصی نیفتاد.مهمترین اتفاق امروز پس گرفتن گوشیم بود.به مامان گفتم که گوشیم رو گرفتن و بیا و بگیرش.همین!!!!!!!مامان هم گفت باشه.!!!!!!!!!!!!بودن گفتن چیزی.مدیر هم گوشی رو بدون هیچ گونه تعهد و چیز دیگه ای گوشی رو بهم پس داد.
نوشته شده در 87/07/18ساعت 13:53 توسط علیرضا| |

یه چیز رو یادم رفت بگم.امید یکی از دوستان قدیمی پیشنهاد شراکت به من کرد.شاید رفتم و باهاش همکاری کردم.دیگه باید هم یه منبع درآمدی باری خودم ایجاد کنم(تا کی باید سربار خانواده باشم)؟کارمون هم اینه که نرم افزار های کاربردی و روز دنیا بازیهای روز فیلم های دی وی دی و سی دی رو تکثیر کنیم و درآدش رو هم ۵۰ ۵۰ تقسیم کنیم.امید گفت فکر هات رو بکن و تا فردا به من جواب بده.میدون که درآمدش خیلی زیاد نیست او نهم با امکانات ما!!!ولی باز از هیچ چیز خیلی بهتره.کارمون فقط این نیست.برای  مثال امید داره یک مجموعه ی آموزشی اینترنت یک مجموعه ی آموزش بازی(یعنی بازی رو چطور پلی کنیم؟ و چند تا چیز دیگه هم هست که بعدا میگم رو آماده میکنه.اخبار بعدی رو به اطلاعتون میرسونم 

نوشته شده در 87/07/17ساعت 14:38 توسط علیرضا| |

امروز یه جورایی روز خوب و یه جورایی هم بدترین  روز مدرسه بود.خوب از این حیث که سر جلسه ی  ریاضی پای تخته نرفتم و دبیر ریاضیمون به تمرین های دفترم با این که کلی هم غلط داشت ایراد نگرفت(تقریبا به تمرین همه ایراد میگرفت).امروز بد که نه خیلی بد بود از این حیث که گوشی من و کلی دیگه از بروبچ توسط مدیر ما که موجودی بسیار عقده ای و چندش آور هست ضبط شد.ماجرا این طور شروع شد:امروز زنگ دوم وارد کلاس شدیم و در حالی که مثل همیشه در حال جون کندن بودیم مسئول طبقه ی ما اومد و گفت که مدیر داره شبیخون میزنه و همه ی گوشی ها رو جمع میکنه.ما هم هول شدیم و هر کی گوشی اش را جایی میزاشت.یکی  تو قاب عینکش یکی تو جورابش یکی توکیفش جاسازی میکردد و در کل هر کی یه جوری داشت گوشیش رو مفقود الاثر میکرد.من هم تا خواستم داخل قاب عینکنم بزارم مدیر که خیلی هم ازش تنفز دارم وارد کلاس شد و نتونستم کارم رو تکمیل کنم.مدیر با اون صدای ضایعش گفت:هر کی گوشی داره بده به من..مثل یچه ی آدم گوشیتون رو بدید به من باهاتون کاری ندارم ولی اگه  گشتم و گوشی پیدا کردم  گوشی رو جلوی خودتون میشکنم(چرت و پرت زیاد میگه).من هم با پیش زمینه ای که از  کارهای این موجود عجیب داشتم گفتم گوشی را بدم و فردا به مامان بگم تا بره بگیرش خیلی بهتره تا اون خوردش کنه.من و چند تا از بچه ها این کار رو کردیم البته ناگفته نماند یکی از بچه ها که عین ابله ها سعی داشت گوشی رو از جیبش برداره و داخل کیفش بزاره توسط چشمان این موجود (مدیر) شکار شد و گوشی اش 2 بار در هوا چرخ خورد و آخر هم وقتی که به زمین افتاد باطری گوشیش در اومد(برای این گفتم مثل ابله ها چون که ایستاد و گوشی را بیرون آورد.پیش خودم گفتم که الان هست که بیاد بگرده و دست بقیه رو رو بکنه ولی بدون گفتن چیزی  از کلاس خارج شد.من احمق اگر خودم رو لو نداده بودم الان گوشیم پیشم بود.زنگ آخر هم کلی از بچه ها در دفتر مدیر جمع شده بودند تا گوشیشون رو پس بگیرند ولی کو گوش شنوا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟گفت که حتما باید یکی از والدینتون رو بیارید تا به خودشون گوشی رو تحویل بدیم.من هم تا حالا چیزی نگفتم(چه جوری بگم؟؟؟؟؟).این هم از روز چهارشنبه اگه اشتباه نکنم 17 مهر 1387

نوشته شده در 87/07/17ساعت 14:10 توسط علیرضا| |

مهدی آمد
.برای کسب اطلاعات بیشتر بر روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه مطلب
نوشته شده در 87/07/16ساعت 17:9 توسط علیرضا| |

 

 دبیر زیستمان امروز درباره ی سیانور و اثر اون بر روی آنزیم ها صحبت میکرد.میگفت که سیانور اونقدر تاثیر مخربی بر روی آنزیم ها داره که در کمتر از یک دقیقه فرد رو به اون دنیا پست میکنه.به شوخی گفت که اگه میخواید خود کشی کنید سیانور راه خیلی خوبیه.بعد اون هم آرسنیک.به نظر شما بهترین راه برای خودکشی چیه؟

                                     

                                                       

                                                       

نوشته شده در 87/07/15ساعت 18:30 توسط علیرضا| |

 

این مطلب از قبل مونده بود.



امروز دوشنبه 1 مهر 1387

 

فردا مدارس شروع میشن نقطه

هنوز کاری نکرده ام علامت تعجب

یه نمه استرس دارم پرانتز باز نمیدونم برای چی علامت سوال و پرانتز بستهشاید برای شروع شدن مدارس و سخت تر شدن درس ها باشه ویرگول اما نه نقطه اون وقت هم که رفته بودم تو فاز عاشقی این حالت رو داشتم نقطه من چرا اینطوری شدم علامت سوال آروم و قرار ندارم نقطه دلم شور میزنه نقطه علت چیست علامت سوال نمیدانم علامت تعجب دارم دیوونه میشم نقطه از یه طرف دلم برای مدارس تنگ شده برای شیطنت هامون ویرگول برای دست انداختن معلم ها ویرگول برای خو خوانی هاب شب امتحان ویرگول برای فرار از رفتن پای تخته در زنگ ریاضی پرانتز باز این یکی خیلی ستم بود پراتنز بسته برای شیطنت ها مون در راه مدرسه ویرگول  خیلی چیزهای دیگر نقطه از یه طرف هم میترسم که امسال رو گند بزنم نقطه میترسم که معدلم خوب در نیاد و اون وقت نتونم رشته ای رو که دوست دارم رو انتخاب کنم نقطه من دوست دارم که در دانشگاه دندانپزشکی بخونم و دندانپزشکی هم رتبه ی بالایی میخواد نقطه من که سعی خودم رو میکنم تا با بهترین نمره فارغ التحصیل بشم اما بازم دلشوره دارم نقطه چیز جدید و خاصی هم ندارم که بگم نقطه این رو هم بگم که این سبک نوشته رو هم شاید تا همیشه ادامه بدم نقطه نکته ی آخر هم این است که از 29 شهریور به بعد نوشته هام رو با نام broken love       مینویسم و امضا میکنم نقطه پایان

Broken love  

1/7/1387

 

نوشته شده در 87/07/05ساعت 13:48 توسط علیرضا| |

علاقه و محبت شدیدی که سابقاً به تو داشتم

همه دروغ و بی اساس بود در حقیقت نفرت من نسبت به تو

روز به روز بیشتر میشد و هر چه بیشتر تو را میشناسم

به پستی و دورویی تو بیشتر پی میبرم

این احساس در قلبم قوت می گیرد که بالاخره

از هم جدا شویم  و دیگر به هیچ وجه مایل نیستم تا روزی

شریک زندگی تو باشم اگر چه عمر دوستی ما چون گل های بهاری کوتاه است

در همین مدت که نتوانستم به هوس ها پی ببرم

بسیاری از  اخلاق وخصوصیات تو برای من روشن گردید

این خشونت و تند خواهی مرا بد بخت خواهد کرد

اگر روزی دوستی ما سر بگیرد و تمام عمر

با پشیمانی خواهم گریست و اگر چه افسانه پایانش جدایی بود پس جدا از هم

خوشبخت خواهیم بود و حالا لازم است بگویم

این موضوع را هیچ وقت فراموش مکن

این نامه را سر سری نمینویسم و چقد ناراحت کننده است که اگر

بخواهم در صدد دوستی باشم و بنابر این از تو میخواهم

جواب نامه را ندهی چون نامه تو سرار

دروغ و شکامد و خالی از

لطف و طراوت است به همین جهت تصمیم گرفتم برای همیشه

تو و یادگار عشق تو را فراموش کنم چون دیگر به هیچ وجه نمیتوتنم

دوستار و شریک زند گی تو باشم.

حالا اگر میخواهی به محبت درونی من نسبت به خودت پی ببرم این نامه را یک خط در میان بخوان.

 

نوشته شده در 87/07/05ساعت 13:15 توسط علیرضا| |

سلام.ما که امروز داریم از خوشحالی میترکیم.آخرش هم یه طلا گرفتیم.



ایول هادی ساعی.خیلی ها میگفتند که هادی ساعی دیگه پیر شده و نمیتونه مدال بیاره ولی دیدید که بر عکس شد.من هم به نوبه ی خودم این پیروزی بزرگ را به هادی ساعی ,خانواده اش و همه ی مردم ایران تبریک میگویم.ولی این پیروزی نمیتواند سرپوشی برای شکستهایمان در رشته های دیگر باشد.
یک نکته ی عجیب که امروز در مراسم اهدای مدال ها دیدم این بود که تلویزیون ایران این مراسم را بدون هیچ گونه سانسور پخش کرد و این کلی جای تعجب داشت.فکر نکنید که من ندید بدید هستم ها ولی همیشه در مسابقات المپیک تلویزیون ایران حدود 3-4 ثانیه دیر تر تصویر را از اتاق پخش ارسال میکرد.فکر کنم که مسئولان صدا و سیما هم حسابی کیفور شده بودند و دیگه نمیدونستند چه میکنند؟
خوب دیگه خداحافظ.در ضمن اگر مطلب را بخوانید و نظر ندهید آن دنیا من میدانم و شما
نوشته شده در 87/06/01ساعت 18:57 توسط علیرضا| |

                           ملائک به خدا گفتند تو که این قدر انسان را دوست داری

                                        برای چه غم را برای انسان آفریدی

                                                      خدا پاسخ د اد

                                       غم را برای اوقات تنهایی خودم آفریدم

                                 چون انسان تا غمگین نشود به درگاه من نمیآید

 

 
نوشته شده در 87/05/31ساعت 14:40 توسط علیرضا| |

سلام دوستان.حالتون خوبه؟؟؟؟؟؟دلم براتون تنگ شده بود.چه خبر؟سر حال هستید؟یه مدت بود که وب رو آپ نکرده بودم.چون که سفر بودم.همین 2 ساعت پیش رسیدم.جاتون خالی رفته بودم قم.فکرش رو بکنید روز نیمه ی شعبان برید قم و جمکران.جاتون خالی.به من که خیلی خوش گذشت.همتون رو دعا کردم.اه.یادم رفت عید مبارکی بگم.عیدتون مبارک باشه.تا باشه از این روزها.انشا الله سال دیگه یه تعطیلی به تعطیلی های تقویم های جهان اضافه بشه.اون هم عنوانش این باشه.
              اولین سالگرد ظهور آقا امام زمان

به امید آن روز
نوشته شده در 87/05/28ساعت 20:45 توسط علیرضا| |

با سلام.سلامی به گرمی خورشید.سلامی به طراوت گل ها.سلامی به گرمی نون بربری.سلامی به گرمی مشعل المپیک...بسه دیگه. کم کم دارم چرت و پرت میگم.همبن الان بود که مسابقه ی آرش میر اسماعیلی با حریف دومینیکنی اش که اسم عجیب و غریبی هم داشت تموم شوذد و آرش با نتیجه ی 11 بر 0 اون رو برد.مسابقه ی بعد آرش هم برای کسب مدال برنز هست که هوز رقیبش معلوم نشده!!!

1-خوب بریم سر اصل مطلب.چه خبر؟چه میکنید؟یه مدت بود که آپ نکرده بودم.نمیدونم چرا.شاید حوصله نداشتم.شاید ..... بیخیال.چه خبر از المپیک؟مراسم افتتاحیه رو دیدید؟من که تا چند روز داشتم کف میکردم.خیلی زیبا و با شکوه بود.اون طوری که مسئولان برگزاری المپیک میگفتند برگزاری چنین مراسمی از المپیک اگر اشتباه نکنم برلین بی سابقه بوده.به امید اینکه این دوره پر افتخار ترین دوره برای کاروان المپیک ایران باشد.از خیر شنا و تیراندازی و قایق رانی که باید گذشت.امیدمون باید به همون کشتی,شاید وزنه بردازی,شاید بسکتبال,جودو و ... باشد.

2-جدیدا بعضی ها که نمیخوام ازشون اسم ببرم میان و تو نظرات چیزایی میگن که من خوشم نمیاد.یه جورایی توهین میکنن.میگن که تو که هیچ کس تو وبلاگت نمیاد چرا خودت رو مچل کردی و از این جور چرت و پرت ها.باید به او ندوست عزیز بگم که مطالب وبلاگ من به خودم ربط داره.من تا حالا اومدم و به مطالب وبت گیر بدم؟گفتم که چرا فلان عکس روگذاشتی؟آره؟مطالب وبم به خودم مربوطه و هر چی دلم بخواد توش میذارم.تو هم سرت به وب خودت گرم باشه .باشه؟

نوشته شده در 87/05/20ساعت 12:37 توسط علیرضا| |

  زندگی طولش مهم نیست,عرضش مهم است!

نوشته شده در 87/05/08ساعت 9:41 توسط علیرضا| |

                                    پدیده ی ازدواج را چطور ارزیابی میکنید؟

از زبان یک بچه ی 8 ساله

قلم در دست میگیرم و انشایم را آغاز میکنم.

ازدباج پدیده ای است که به راحتی نمیشود آن را ارزیابی کردبه این دلیل که ارزیابی درکل کار سختی است و به ارزی که میخواهید بیابید بستگی دارد.مثلا  دولار و یوروع را شاید سخت گیر بیاوریم ولی ریال و افغانی را راحت بیابیم.ولی چون شمایید ما یک جوری خوب ارزیابی میکنیم.تا کنون ازدباج از زوایای مختلفی بررسی شده است.از زاویه چهل و  پنج درجه گرفته تا صد و هشتاد درجه.یکی دو نفر هم که خیلی شوت بودند را که انها را در تلفیزیون دیدم از راه زاویه ی 360 درجه ارزیابی میکردند.بیایید اول ببینیم که ازدباج از کجا شروع و به کجا ختم میشود.اول از همه یک پسر جبان یک دختر جبان را میبیند و میپسندد.(البته او نباید اینقدر به دختران مردم نگاه کند تا آخر یکیشان را بپسندد.اصلا به ما چه؟هر چه باشد از ازدباج های اینترندی و خیابانی که بهتر است.)بعد از پسندیدن ایشان به همراه خانواده به خاستگاری میرود.در خواستگاری بعد از اینکه دو خانواده از نلخ گوشت و برق و آب و هوا و کارت سوخت صحبت کردند احتمالا پدر پسره میگوید که بریم سر اصل مطلب.در این لحظه است که معمولا پسرها سرشان را 90 درجه خم میکنندو دختر ها هم رویشان را تنگ تر میکنند تا سرخی لپ هایشان معلوم نشود.بعدش که دو خانواده همدیگر رامی پسندیدند و گوشت هم به دهان گرگ شیرین می آید(در این زمونه گوشت جای علف و گرگ هم جای بز را گرفته است.).بعد از این مرحله صحبت از مهریه و جهیزیه و شیربلال میشود.

من خودم شنیده ام که بعضی از ازدباج ها سر همین شیر بلال به هم میخورد.

به هر جهت مستلزم است که اگر دو خانواده با هم به توافق رسیدند قبل از عقد آزمایش جنتیک فراموش نشود.اگر آزمایش ندهند ممکن است 9 ماه دیگر (خواهشا برای دانستن تاریخ دقیقش پیله نکنید) یک بچه با تالاسمی مینو یا شوکوپارس روی دستشان بماند.در ضمن همان طور که سعدی شیرین سخن لسان الغیب شیرازی فرموده اند هرگز نشه فراموش بچه ی اضافی خاموش.اگر یه وقت آزمایش جنتیکتان خوب شد پررو نشید و مهد کودک راه نیندازید.انشا اله بعد از همه ی اینها میتوانند یک عروسی توپ بگیرند و نوار و حرکات موزون را ردیف کنند و دست خواهر عروس یا داماد را بگیرند و بیارند وسط و ......................باهاش احوالپرسی کنند.(واقعا که جنبه ندارید).در مورد وقایه بعد از ازدباج و پدیده ی بعد از آن (زن ذلیلی)به علت مهم و فراگیر بودنش آن را برای یک انشای مغتزی دیگر میگزارم.

ازدباج های نا آگاهانه هم بد است و منتج به دوا بین زن و شوهر میشود.و این مشاجره و دعوا باعث ساعیده شدن روان بچه میشود و ممکن است که بچه به بیماری هایی از قبیل شیزوفرنی ؛راشی تیسم, روماتیسم پوکی مغز استخوان و در موارد حاد امکان دارد که بچه ها در انشاهایشان قلت و قولوت زیادی بنویسند.یک مورد دیگر هم هست  و آن این است که  امروزه در عصر تکنولوجی  ازدباج سخت شده است.قدیم که اینطوری نبود.ازدباج ها خیلی راحت و بی آرایش برگزار میشدند.خیلی ها میگویند که مهمترین اصل در قدیم برای لزدباج تفاهن بوده ولی حالا پول است.همین زن پسر عمه مان با پسر عمه مان خیلی تفاهن دارد.درست است که پسر عمه مان زانتیا کمری دارد ولی این که دلیل نمیشود.در همین راستا در قدیم شاعران بزرگ شعر های عاشغانه ی زیادی میسرودند که مهمترین آنها منظومه ی شنبه و هنگامه است.این شاعران اگر در زمان ما بودند عمرا همچین اشعاری میسرودند و میزدند تو کار بیظیمس..

در پایان باید بگویم که زن و شوهر برای بهتر شدن زندگیشان  باید کتاب هایی نظیر بهبود روابط و ظوابط زناشویی را هم مطالعه کنند. از همین نویسنده کطاب های های ماشین لباسشویی و اصول مرده شویی  هم منتشر شده است.

پااااااااااااااایااااان.

نوشته شده در 87/05/07ساعت 13:50 توسط علیرضا| |


Design By : Night Skin