دست نوشته هاي يك پسر غرغرو
دلنوشته!!!!
دیوار اتاق پر از عکس میشه همیشه دلت واسه کسی تنگ میشه که نمیتونی عکسشو به دیوار بزنی پ ن:اگه بهتون سر نمیزنم دلیل بی محلی یا نامردی نیست.دلیل چیز دیگه ای هست.به یادتون هستم حتی اگه پیشتون نباشم. تعارف هم نیست شما هم منو به این خاطر ببخشید باید از اینجا اثاث کشی کنم پست فرت تو اين نيم ساعت راه كلي تو دلم حرف زدم. همه ي حرفهايي كه تو دلم مونده بودن.آخرش نزديك بود وسط خيابون گريه ام بگيره. همه ي حرفايي رو كه ميخواستم تو اين مدت نميدونم چند ماهه شايدم چند ساله بزنم؛همه رو جمع و جور كردم و تيتر وار به خودم گفتم.تا حداقل گفته باشم. تا حداقل اينو بفهمم كه يكي هست كه حرفمو گوش بده و اون خودم بودم يه مسيرخلوت رو انتخاب كردم و تو تاريكي اول غروب راه افتادم. چه باحال بود!!بيخيال و آروم راه ميرفتم.بي هيچ هدفي. اين چند سال رو مرور كردم.بيشتر حرفم با دو سال اخير بود. آخراي مسير ديگه داشت با خودم دعوام ميگرفت(تو رو خدا به اين ساختار گير نديد) وقتي كه همه ي حرفام رو زدم؛وقتي كه همه چيز رو گفتم آرومكي يه چيز خيس دويد تو چشمم!!!!! نخواستم ادامه اش بدم.بيخيالش شدم ميخوام يه هفته اي با خودم تنها باشم.تنهايي رو دوست دارم.حال ميده. ديگه متنم نمياد. پ ن 1:كي باورش ميشه يه هفته از مدرسه ها پريد؟؟ پ ن 2:حالا كي باورش ميشه امروز امتحان رياضي داشتيم؟ پ ن 3:آهنگ جديد مسعود سعيدي بنام بلاي جون. حتما دانلودش كنيد.فضاي آهنگشو دوست دارم(متنش نه) http://173.45.78.136/modules.php?name=News&file=article&sid=2769 بالايي لينكشه پ ن 4:حس درس هم هست و هم نيست.زيست امسال رو بايد چيكار كنم؟معلمش كه فرت(يعني پرته)قراره به گاج و كاظم(قلم چي) متوسل بشيم.اينم از اوضاع ماااا پ ن 5:ببخشيد اگه كامنت ها رو دير جواب دادم.هنوز چنتا از كامنت هاي پست قبلي بي جواب مونده پ ن 6:شايد وبلاگو تعطيل كنم.بعضي وقتا كه خيلي اذيت ميشم اين به سرم ميزنه(نظر شما چيه؟) خدانگهدار همه شايد براي آخرين بار!!!!! خوب ديگه خوردن و خوابيدن بسه.بايد از امروز ديگه صبح زود از خواب بيدار شيم(مگه پادگانه كه بايد ساعت 6 صبح بيدار بشيم؟). امروز صبح ساعت 5:30 بيدار شدم(براي خودم هم عجيب بود).بعد از خوردن صبحونه و بقيه ي كارهايي كه يه آدم اول صبح انجام ميده ساعت شيش و ربع از خونه زدم بيرون(ساعت شيش و نيم با ميثم و ديويد قرارداشتم(مقصرمن نيستم.داوود اين زمانو پيشنهاد كرد.خودش هم ميگفت آخه كي اين موقع صبح ميره مدرسه؟اصلا كدوم احمقي اين پيشنهادو داد.ما هم بهش تذكر داديم كه اون احمق خودت بودي.تازه 2 زاريش افتاد چه خبره. ميگفتم؛راه افتاديم و حدودا بيست دقيقه ي ديگه به مدرسه رسيديم.ديديم فقط ده نفر اومدن اونا هم بچه هاي اول بودن. رفتيم گوشه ي حياط و حدودا 45 دقيقه اونجا فك زديم تا زنگيدن و رفتيم سر صف ها.تو اين مدت كلي از بچه هاي پارسال رو دوباره ديدم.از مملي بگير تا مجيد!!!!! بازار بوس بوس كاري هم داغ بود.(نيش باز) اول همه آقاي گريزي ناظم مدرسه يا يه جوري همه كاره ي مدرسه حدودا نيم ساعت سخنراني كرد و عقده اي اين سه ماه سخنراني نكردنش رو خالي كرد.بعدش هم سردار قاسمي فرمانده ي سپاه اراك اومد و اون هم نيم ساعت فك زد. بعدش هم به يه سري از برو بچه هايي كه تو مسابقات علمي رتبه آورده بودن جايزه دادن(چقدر زود!!) حدودا ساعت 9 شده بود كه رفتيم سر كلاس.(خدا رو شكر كلاس امسال طبقه ي سوم هست و مثل پارسال مجبور نيستيم 4 طبقه رو متر كنيم خدا رو شكر). بعد از نيم ساعت آقاي كرمي دبير رياضي اومد.نيم ساعت سخنراني و يه و نمي ساعت مابقي هم جون كندن(راستي مسالهم كلاسمون پنجره اش رو به خيابون باز ميشه و حسابي كيف ميكنيم.نميدونيد از اون بالا كل شهر رو ديد زدن چه فازي ميده.البته بچه ها براي ديد زدن جاهاي ديگه هم استفاده ميكنن كه همين موضوع كلي دردسر برامون درست كرده بود.) زنگ دوم باز هم آقاي كرمي اومد(عجبااا).گفت كه حوصله تون روندارم بريد خونه(ما هم از خدا خواسته در طرفه العيني طبقه ي پايين بوديم(سرعت عمل رو داريد!!) برگشت رو پياده اومديم. ميگما اين پليس ها هم چقدر عقده اي هستن.سه ماه نبودن بهمون گير بدن باز تا مدرسه ها بازشدن اونا هم پيداشون شد. قضيه از اين قراره:داشتيم برميگشتيم خونه كه براي كوتاه تر شدن راه انداختيم تو يه مسير فرعي.از قضا تو اين مسير يه دبيرستان دخترونه هم هست(من چيكار كنم كه از هر طرف بخوايم بريم سر راهمون دبيرستنا دخترونه هست؟) ادامه ميدم:سر كوچه ي اون مدرسه هم يه سوپرماركت هست. دم ظهر بود و هوا گرم.قبلش هم كلي هله هوله و از اين جور چيزا خورده بوديم و حسابي تشنه مون شده بود.من رفتم تو سوپرمازكت كه آب بخرم و بچه ها هم جلوي در وايسادن.تا اومدم بيرون ديدم يكي از اين گشت هاي پليس جلوي بچه ها وايساده و داره سيم جيمشون ميكنه. اولش فكر كردم بچه ها كاري كردن ولي وقتي رفتم جلوتر ديدم كه پليسه ميگه كه اينجا براي چي وايساده بوديد؟بچه ها هم موضوع رو گفتن.پليسه هم كه منو با يه بطري آب معدني ديد ديگه نتونست چيزي بگه(كلي حال كرديم كه ضايع شد). بعدش هم گفت كه ديگه اين طرفا نبينمتون؛منم گفتم كه نميشه.آخه مسيرمون از اين طرفه. اونم ديگه چيزي نگفت و رفت. اين بود خاطره ي روز اول مهر. پ ن 1:اين پست متنش به دلم ننشست.شايد چونكه سريع نوشتمش پ ن 2:آخ جون فردا ميريم عروسييييييييي (حالا دست دست شله شله آقايون دست خانوما رقص حالا برعكس خوب ديگه بسهوبريد خونه هاتون.مراسم تموم شد). باي همگي.(بوسسسسسسس)
| Design By : Night Skin |

