دست نوشته هاي يك پسر غرغرو
دلنوشته!!!!
از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز
غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت
خود شك دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...! دکتر علی شریعتی خیلی حرف زدیم. راجع به گناهانمون راجع به اینکه چطور اونا رو کنار بزاریم و خیلی مسائل دیگه که به خودمون و آخرتمون مربوط میشه.در اون میان میثم یه چیزی گفت که حسابی منو داغون کرد. میثم گفت:علی تا حالا دقت کردی که خدا اینهمه فرصت برای خودسازیمون میده ولی ما اونا رو دور میریزیم.میگیم که خوب امسال نشد سال بعد ولی تا حالا شده فکر کنی که شاید سال بعد دیگه نتونی بیای عزاداری امام حسین؟(یعنی کوپنت بطل شده باشه).میثم اینو گفت و بحث هم بعدش عوض شد ولی من باز هم به این موضوع فکر میکردم. یعنی امکانش هست که من سال بعد اینجا نباشم؟ شاید سال بعد چند متر پایینتر باشم دوسستان اگه ندیدید منو حلال کنید. پ.ن 1:من توبه کردم پ.ن2:من میخوام آدم بشم پ.ن3:خدایا کاری کن که دیگه اون کارهایی رو که از گفتنشون شرم دارم انجام ندم. پ.ن4:از دیروز خیلی جلوی خودم رو گرفتم.تا حالا که موفق بودم انشا الله تا آخر خط خدا باهامه پنج وارونه چه معنا دارد ؟! مارو هم دعا کنید در ضمن این عکسها رو هم ببینید.بدک نیستن.بقیه هم تو ادامه ی مطلب. خدا نگهدار منبع:www.pix2pix.org سلام بروبکس.حالتون خوفه دیگه؟ http://www.cloob.com/name/arakiboy برای اینکه وبلاگ زود لود بشه عکسو تو ادامه ی مطلب میزارم.زحمت بکشید برید اونجا.راه زیادی نیست.همین پایینه جنایت در غزه.خودتون ببینیند.اینارو تاحالا تلویزیون نشون نداده خدایم تا خداست و این عالم به پاست مسیر قلب من به سوی کربلاست خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا
جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم
خواهر کوچکم از من پرسید
من به او خندیدم
کمی آزرده و حیرت زده گفت
روی دیوار و درختان دیدم
باز هم خندیدم
گفت دیروز خودم دیدم پسر همسایه
پنج وارونه به مینو میداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسید
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم
بعدها وقتی غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بی گمان می فهمی
- پنج وارونه چه معنا دارد
http://hadiajorloo.blogfa.com/
http://asemantv.com/persian/index.php?option=com_content&task=view&id=2&Itemid=7

ادامه مطلب
قربون شما برم من.اما غرض از مزاحمت.خوب گوش کنید یه باربیشتر نمیگماااااا
.این آدرس رو میبینید.همین پایین.یه کم اون ور تر.بازم اون ور تر.آها همون.میدونید چیه؟این آدرس پروفایل من تو سایت کلوبه.هر کی دوست داشته باشه میتونه بره اونجا و حسابی حال کنه. قابل توجه اون عزیزانی که تو کلوب عضون:خوشحال میشم که آیدیتون رو ادد کنم.لینکام رو هم داغ کنید.فراموش نشهههههههه.اینم آدرس پروفایلم
ادامه مطلب







![]()
_از تو
میخواهم یك روز،فقط یك روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز را بررسی
كنم.سوگند میخورم كه پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم.
_چرا چنین چیزی را میخواهی؟به جز این هرچه بخواهی برآورده میكنم، اما این را نخواه.
_خواهش
میكنم.آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش كنم و از نتیجه ی سالها نیكی و
عدالت گستری لذت ببرم.اگر چنین كنی بسیار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز
هم تو را سپاس فراوان می گویم.
خداوند یكی از ملائك خود را برای
همراهی با كوروش به زمین فرستاد و كوروش را با كالبدی،از پاسارگاد بیرون
كشید.فرشته در كنار كوروش قرار گرفت.كوروش گفت: ((عجب!اینجا چقدر مرطوب
است!)) و فرشته تاسف خورد.
_میتوانی مرا بین مردم ببری؟میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند.
و
فرشته چنین كرد.كوروش برای اینكار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی
ناامیدی جای این شوق را گرفت.به جز عده ی اندكی،كسی به یاد او نبود .كوروش
بسیار غمگین شد اما گفت:اشكالی ندارد.خوب آنها سرگرم كارهای روزمره ی
خودشان هستند.فرشته تاسف خورد.
در راه میشنید كه مردم چگونه یكدیگر را صدا میزنند:عبدالله!قاسم!...
_هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!!!
فرشته گفت:این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند.
_اعراب؟!!!
_بله.تو
آنها را نمیشناسی.آخر آن موقع كه تو بر سرزمین متمدن و پهناور ایران حكومت
میكردی،و حتی چندین قرن پس از آن،آنها از اقوام كاملا وحشی بودند.
كوروش برافروخت: یعنی میگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف كردند؟!پس پادشاهان چه میكردند؟!!!
فرشته بسیار تاسف خورد.
سكوت
مرگباری بین آنها حاكم شده بود.بعد از مدتی كوروش گفت:تو می دانی كه من جز
ایزد یكتا را نمی پرستیدم.مردم من اكنون پیرو آیینی الهی هستند؟
_در ظاهر بله!
كوروش خوشحال شد: خدای را سپاس! چه آیینی؟
_اسلام
_چگونه آیینی است؟
_نیك است
وكوروش بسیار شاد شد. اما بعد از چندین ساعت معنی در ظاهر بله را فهمید .........
_نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع شده.
وفرشته چنین كرد.
_همین؟!!!
كوروش باورش نمی شد. با نا باوری به نقشه می نگریست.
_پس بقیه اش كجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب كوچك شده است؟!!!
و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد.
_خیلی
دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم. میخواهم سفر كوتاهی به آنسوی
مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم را تسكین
دهد.
فرشته چنین كرد، تازه به مقصد رسیده بودند كه با مردی هم كلام
شدند.پس از چند دقیقه مرد از كوروش پرسید:راستی شما از كجا می آیید؟ كوروش
با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:
ایران!
لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یك تروریست متحجّر است!
عكس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود كه كوروش انتظار داشت. قلب كوروش شكست.
_مرا به آرامگاهم باز گردان.
فرشته بغض كرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام، وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال كردن .............
كوروش رو به آسمان كرد و گفت: خداوندا مرا ببخش كه بیهوده بر خواسته ام پافشاری كردم، كاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم.
و فرشته گریست.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
-------------------------------------------------------------------------------------------














وا حسرتـــــــــــــــــــــــــــا
وا اسفــــــــــــــــــــا
ادامه مطلب
به خدا نگو که من مشکلات بزرگی دارم بجاش به مشکلات بگو من خدایی بزرگ دارم
| Design By : Night Skin |


