دست نوشته هاي يك پسر غرغرو
دلنوشته!!!!
گوسفند بع بع مي كرد اینم اندر احوالات ما ایرانیهای بدون ای دی اس ال در اینترنت کنار دیوار وایساده بودم و تو این فکر بودم که من چقدر آدم بدبختی هستم که حتی یه کفش هم ندارم.یه دفعه نگاهم به مردی افتاد که داشت از کنارم رد میشد.اون حتی پا هم نداشت. فردا و دیروز با هم دست به یکی کردند جدیدا کمتر با کامپیوتر کار میکنم از بس که درس خونده ام اینطوری شده ام نمره هام بدک نیستن اگه چند تاییشو نرو در نظر نگیریم.البته هیچ کدومشون زیر ده نیست هااااا.فقط ریاضی و شیمی گند زدم فکر نکنید که من آدم خنگولی هستم هاااا.اگه خنگول بودم نمرات زیستم اینقدر خوب نمیشدن.زیست ۳ تا بیست دارم.تو کفش بمونید
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب
شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه
نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي
كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل
مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز
كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم
داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي
كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد
سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه
سد تا چند لحظه ي ديگر ميشكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي
مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل
ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش
بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله
درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار
مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور
بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او
حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم
مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او
آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از
چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل
است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد...
.فردا امتحان دفاعی ترم اول داریم.بلدم ولی بازم میترسم.ازهمه بیشتر از فیزیک وووووی میترسم.
.خفن ترین امتحانمون هست.فقط اومدم بگم که اگه وبلاگ من رو ندیدید بدونید که من در طول امتحانات بدلیل فشار های وارده به ابدیت رجوع کرده ام.خدا نکنه.من یه چی گفتم.
.نه ن همن شوخی کردم.من میخوام زنده بمونم.آره دیگه.در کل منو چند روزی نمیبینید.برید واسه خودتون حال کنید.سر نمازهاتون من رو هم دعا کنید.
بای تا های![]()
![]()
.نمیدونم که باید گریه کنم
یا بخندم
.مگه این امتحانا میزارن؟این امتحان رو که رد میکنی امتحان بعدی میاد
.![]()
.حالا امتحانای دی ماه موندن و اینا فقط امتحان های مستمر هستن خدا اونا رو بخیر کنه یا امام زمان
.
.البته بگم ها معلم ریاضیمون خیلی سخت امتحان میگیره.خیلی خیلی سخت.برای امتحان ریاضی سخت ترین سوال ها رو داده بود.با این حال من ده و نیم شدم
.شیمی هم از سی تا سوال (امتحان ۴ گزینه ای بود) کلی رو درست زده بودم ولی معلم نصفشون رو غلط گرفته بود.اوضاع برگه ی همه اینطور بود.آخه خودش برگه رو تصحیح نکرده بود(جونش در میاد تصحیح کنه) داده بود شاگرداش تصحیح بکنن
اونا هم کلی نمره هامون رو خوردن.تازه کلی از مطالب رو هم درس نداده بود.نمیدونم فردای قیامت چطور میخواد جواب ما بدبخت ها رو بده؟
.شیمی هش رو بلد بودم ولی فقط به خاطر حق خوری ها نمره ام کم شد.
روابط عمومی شرکت گاز
| Design By : Night Skin |


