تبليغاتX
دست نوشته هاي يك پسر غرغرو


دست نوشته هاي يك پسر غرغرو

دلنوشته!!!!

وقتی خاطره های آدم زیاد میشه

دیواره اتاق پر از عکس میشه

                                همیشه دلت واسه کسی تنگ میشه

                                که نمی تونی عکسشو به دیوار بزنی .....


منبع:روزگار تنهایی  / www.http://rozagartanhai.blogfa.com

نوشته شده در 87/07/30ساعت 21:15 توسط علیرضا| |

غم از همه ی دوستانم باوفا تر هست.چون با تمام بدی اش همیشه پیش من است
نوشته شده در 87/07/30ساعت 15:19 توسط علیرضا| |

گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟

 

گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟

 

گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟

 

گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟

گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟
نوشته شده در 87/07/26ساعت 15:45 توسط علیرضا| |

love مخفف عبارات:

Lake of sorrow (درياچه ي غم)

Ocean of tears (اقيانوس اشك)

Valley of death (دره مرگ)

End of life (آخر زندگی)

نوشته شده در 87/07/26ساعت 10:30 توسط علیرضا| |

تصمیم گرفتم که عنوان وبلاگ رو عوض کنم.متناسب با حال و روزم ,متناسب با مطالب وب و...... باشه.یه زمانی میخواستم اینجا رو پاتوق بچه های اراک بکنم اما تقدیر چیز دیگری بود.حالا اینجا شده دفترچه ی من.دفترچه ای که در آن خودم رو خالی کنم.شده مثل سنگ صبورم.این کلید های بی جان کیبرد همدم من هستند.هارد کامپیوترم حالا محرم اسرار من شده.من همون علیرضای سابقم.حالا میگم من علیرضا(تنها ترین تنها)هستم.این اسم بیشتر بهم میاد.
نوشته شده در 87/07/25ساعت 21:30 توسط علیرضا| |

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم

مرا فریاد کن!

 

 

نوشته شده در 87/07/25ساعت 21:11 توسط علیرضا| |

نظر شما راجع به حضور گلشیفته فراهانی


در سینمای هالیوود چیه؟؟؟؟؟




من که موافق سرسختش هستم.!!

نوشته شده در 87/07/25ساعت 11:46 توسط علیرضا| |


نمیدونم این عکس رو قبلا براتون گذاشته بودم یا نه!

نوشته شده در 87/07/24ساعت 19:57 توسط علیرضا| |

                                                                                                  کسی بیدار نیست 

 

و من که تنهایی را

 

با چهره شکسته خود

 

پیوند داده ام

 

در بی اعتباری این لحظه های پوچ

 

شب را و سیاهی را

 

فریاد می کنم

 

دیگر کسی مرا

 

که سالهاست مرده ام در خویش

 

با فصل گل

 

با فصل عشق

 

و با فصل افتاب اشتی نخواهد داد

 

کسی بیدار نیست

 

و شهر در خواب رفته است

 

و ادم ها در کسوت مردگان

 

مرگ سپیده را

 

پیغام می دهند

 

اه می بینم می بینم

 

این شهر

 

ان شهر زنده نیست

 

و من در زمستان برفی غمگین

 

خواب بهار می بینم

 

و با چهره شکسته خود

 

تصویر عشق را

 

!!!.......بر روی آب های راکد مرداب می کشم

 

 

 

 

نوشته شده در 87/07/24ساعت 19:29 توسط علیرضا| |

من تنها ترین تنهام
نوشته شده در 87/07/24ساعت 19:26 توسط علیرضا| |

آیا تا به حال به این موضوع فکر کرده اید که برای چی زندگی میکنید؟هدفتون برای زندگی چیه؟برای چی دارین میجنگین؟از همه ی دوستان عزیز درخواست دارم که به این سوالات در قسمت نظرات پاسخ بدهند.

نوشته شده در 87/07/18ساعت 17:53 توسط علیرضا| |

اگه یه روز بفهمین که دیگه هیچ هدفی توی زندگی ندارین٬هیچ کس توی دنیا دوستون نداره چی کار میکنید؟
نوشته شده در 87/07/18ساعت 17:50 توسط علیرضا| |

نوشته شده در 87/07/18ساعت 13:58 توسط علیرضا| |

امروز روز خوبی بود.اتفاق خاصی نیفتاد.مهمترین اتفاق امروز پس گرفتن گوشیم بود.به مامان گفتم که گوشیم رو گرفتن و بیا و بگیرش.همین!!!!!!!مامان هم گفت باشه.!!!!!!!!!!!!بودن گفتن چیزی.مدیر هم گوشی رو بدون هیچ گونه تعهد و چیز دیگه ای گوشی رو بهم پس داد.
نوشته شده در 87/07/18ساعت 13:53 توسط علیرضا| |

یه چیز رو یادم رفت بگم.امید یکی از دوستان قدیمی پیشنهاد شراکت به من کرد.شاید رفتم و باهاش همکاری کردم.دیگه باید هم یه منبع درآمدی باری خودم ایجاد کنم(تا کی باید سربار خانواده باشم)؟کارمون هم اینه که نرم افزار های کاربردی و روز دنیا بازیهای روز فیلم های دی وی دی و سی دی رو تکثیر کنیم و درآدش رو هم ۵۰ ۵۰ تقسیم کنیم.امید گفت فکر هات رو بکن و تا فردا به من جواب بده.میدون که درآمدش خیلی زیاد نیست او نهم با امکانات ما!!!ولی باز از هیچ چیز خیلی بهتره.کارمون فقط این نیست.برای  مثال امید داره یک مجموعه ی آموزشی اینترنت یک مجموعه ی آموزش بازی(یعنی بازی رو چطور پلی کنیم؟ و چند تا چیز دیگه هم هست که بعدا میگم رو آماده میکنه.اخبار بعدی رو به اطلاعتون میرسونم 

نوشته شده در 87/07/17ساعت 14:38 توسط علیرضا| |

امروز یه جورایی روز خوب و یه جورایی هم بدترین  روز مدرسه بود.خوب از این حیث که سر جلسه ی  ریاضی پای تخته نرفتم و دبیر ریاضیمون به تمرین های دفترم با این که کلی هم غلط داشت ایراد نگرفت(تقریبا به تمرین همه ایراد میگرفت).امروز بد که نه خیلی بد بود از این حیث که گوشی من و کلی دیگه از بروبچ توسط مدیر ما که موجودی بسیار عقده ای و چندش آور هست ضبط شد.ماجرا این طور شروع شد:امروز زنگ دوم وارد کلاس شدیم و در حالی که مثل همیشه در حال جون کندن بودیم مسئول طبقه ی ما اومد و گفت که مدیر داره شبیخون میزنه و همه ی گوشی ها رو جمع میکنه.ما هم هول شدیم و هر کی گوشی اش را جایی میزاشت.یکی  تو قاب عینکش یکی تو جورابش یکی توکیفش جاسازی میکردد و در کل هر کی یه جوری داشت گوشیش رو مفقود الاثر میکرد.من هم تا خواستم داخل قاب عینکنم بزارم مدیر که خیلی هم ازش تنفز دارم وارد کلاس شد و نتونستم کارم رو تکمیل کنم.مدیر با اون صدای ضایعش گفت:هر کی گوشی داره بده به من..مثل یچه ی آدم گوشیتون رو بدید به من باهاتون کاری ندارم ولی اگه  گشتم و گوشی پیدا کردم  گوشی رو جلوی خودتون میشکنم(چرت و پرت زیاد میگه).من هم با پیش زمینه ای که از  کارهای این موجود عجیب داشتم گفتم گوشی را بدم و فردا به مامان بگم تا بره بگیرش خیلی بهتره تا اون خوردش کنه.من و چند تا از بچه ها این کار رو کردیم البته ناگفته نماند یکی از بچه ها که عین ابله ها سعی داشت گوشی رو از جیبش برداره و داخل کیفش بزاره توسط چشمان این موجود (مدیر) شکار شد و گوشی اش 2 بار در هوا چرخ خورد و آخر هم وقتی که به زمین افتاد باطری گوشیش در اومد(برای این گفتم مثل ابله ها چون که ایستاد و گوشی را بیرون آورد.پیش خودم گفتم که الان هست که بیاد بگرده و دست بقیه رو رو بکنه ولی بدون گفتن چیزی  از کلاس خارج شد.من احمق اگر خودم رو لو نداده بودم الان گوشیم پیشم بود.زنگ آخر هم کلی از بچه ها در دفتر مدیر جمع شده بودند تا گوشیشون رو پس بگیرند ولی کو گوش شنوا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟گفت که حتما باید یکی از والدینتون رو بیارید تا به خودشون گوشی رو تحویل بدیم.من هم تا حالا چیزی نگفتم(چه جوری بگم؟؟؟؟؟).این هم از روز چهارشنبه اگه اشتباه نکنم 17 مهر 1387

نوشته شده در 87/07/17ساعت 14:10 توسط علیرضا| |

مهدی آمد
.برای کسب اطلاعات بیشتر بر روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه مطلب
نوشته شده در 87/07/16ساعت 17:9 توسط علیرضا| |

این نمایی از پنجره ی کلاسمون به بیرونه(این عکس رو امروز گرفتم).بازم عکس میگیرم.از اراک از مدرسمون و ....(برای دیدن در اندازه ی واقعی روی عکس کلیک کنید.



نوشته شده در 87/07/16ساعت 16:47 توسط علیرضا| |

چشم چشم دو ابرو نگاه من به هر سو   پس چرا نیستی پیشم؟ نگاه خیس تو کو؟   گوش گوش دوتا گوش ، یه دست باز یه آغوش   بیا بگیر قلبمو ، یادم تورا فراموش  چوب چوب یه گردن ، جایی نری تو بی من!   دق می کنم میمیرم ، اگه دور بشی از من   دست دست دوتا پا ، یاد تو مونده اینجا   یادت میاد که گفتی ، بی تو نمیرم هیچ جا   من؟ من؟ یه عاشق، همون مجنون سابق...

نوشته شده در 87/07/16ساعت 14:14 توسط علیرضا| |

نوشته شده در 87/07/16ساعت 14:11 توسط علیرضا| |

در طول مدتی که تحریم بودم و نمیتونستم وصل بشم تمام چیزهایی رو که میخواستم بگن رو مینوشتم و تو کامپیوتر در فایلی به نام روزگار من که مخفی هم کرده بودمش ذخیره میکردم.هر چی که دلم میخواست بگم و نمیتونستم بگم,همه ی حرفایی که ته دلم غمباد کرده بود و به هیچ کس نمیتونستم بگم,اسرار زندگیم و در کل همه ی افکار و احساساتم را این طوری بروز میدادم.(اینطوری یه نمه سبک میشدم).در این مدت خیلی تو لاک خودم رفته بودم.علتش رو سروش میدونه(سروش به کسی نگی هااااا)همونی که فکر کرده بودی درسته ولی حالا همه چیز تموم شده.اما باز هم بعضی وقت هاغ همون طوری میشم.استرس پیدا میکنم,دلشوره دارم,دوست دارم که گریه کنم,دوست دارم که  افسرده باشم و خیلی چیزای دیگه.حالا میخوام ک ه دیگ هبه او نموضوع فکر نکنم اما باز هم این افکار و حالات به سراغم میان.خدا خودش کمککم کنه.
نوشته شده در 87/07/16ساعت 14:9 توسط علیرضا| |

 

 دبیر زیستمان امروز درباره ی سیانور و اثر اون بر روی آنزیم ها صحبت میکرد.میگفت که سیانور اونقدر تاثیر مخربی بر روی آنزیم ها داره که در کمتر از یک دقیقه فرد رو به اون دنیا پست میکنه.به شوخی گفت که اگه میخواید خود کشی کنید سیانور راه خیلی خوبیه.بعد اون هم آرسنیک.به نظر شما بهترین راه برای خودکشی چیه؟

                                     

                                                       

                                                       

نوشته شده در 87/07/15ساعت 18:30 توسط علیرضا| |

همه هستی من ایه تاریکیست

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی

خواهد برد

من در این ایه ترا آه کشیدم آه

من در این ایه ترا

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

 

 

نوشته شده در 87/07/15ساعت 15:44 توسط علیرضا| |

این رو حدودا 1 ماه پیش نوشته بودم اما برای پست کردنش موقعیت مناسبی پیش نیومده بود.


لحظه ها گذشتند

دقایق گذشتند

ساعت ها گذشتند

روزها گذشتند

هفته گذشتند

ماه ها گذشتند

سالها گذشتند

اما هنوز هم که هنوز است تو نیامدی.

من که در تاریکی خودم در کوچه های تنهایی خودم منتظر صدای پای او هستم

تا کی باید در انتظارنشست؟

پس کی می آید؟

تا کی باید گفت الهم عجل ولیک الفرج

ای آقای جمعه ها

ای یاور مستضعفان

ای پاک کننده ی جهان

تا کی جشن های نیمه ی شعبان را بدون حضورت بگیریم؟

او میآید...

نوشته شده در 87/07/15ساعت 15:24 توسط علیرضا| |

این رو حدودا 1 ماه پیش نوشته بودم اما برای پست کردنش موقعیت مناسبی پیش نیومده بود.


لحظه ها گذشتند

دقایق گذشتند

ساعت ها گذشتند

روزها گذشتند

هفته گذشتند

ماه ها گذشتند

سالها گذشتند

اما هنوز هم که هنوز است تو نیامدی.

من که در تاریکی خودم در کوچه های تنهایی خودم منتظر صدای پای او هستم

تا کی باید در انتظارنشست؟

پس کی می آید؟

تا کی باید گفت الهم عجل ولیک الفرج

ای آقای جمعه ها

ای یاور مستضعفان

ای پاک کننده ی جهان

تا کی جشن های نیمه ی شعبان را بدون حضورت بگیریم؟

او میآید...

نوشته شده در 87/07/15ساعت 15:2 توسط علیرضا| |

چرا آرزو میکنی که این لحظه ابدی شود؟شاید لحظه های بهتری در راه آینده ی تو باشند
نوشته شده در 87/07/15ساعت 14:1 توسط علیرضا| |

چرا آرزو میکنی که این لحظه ابدی شود؟شاید لحظه های بهتری در پیش باشند!
نوشته شده در 87/07/15ساعت 13:49 توسط علیرضا| |


این عکس رو خودم امروز گرفتم.اینجا دیوار کنار بانک صادرات در خیابان شهدای اراک هست

نوشته شده در 87/07/06ساعت 21:49 توسط علیرضا| |


اگه گفتین این متن ماله کیه؟هر کی درست بگه پیش من یه جایزه داره

عشق چیست؟

 

 

عشق چیست؟عشق برای بعضی ها مانند سیبی است که با یک گاز زدن به آن سیب را دور میاندازند.برای بعضی ها مانند عروسکی است که بعد از چند روز بازی با آن از آن خسته میشوند و دنبال عروسک جدیدی میروند.اما باری بعضی ها عشق معنایی دیگر دارد.معنای زندگی.معنای نفس.معنای اکسیژن.معنای چیزی را دارد که زندگی برایشان بدون آن یعنی مرگ.آن ها اینگونه تصور میکنند که فردی که در زندگی اش عشق نباشد همچو مرده ای متحرک است.میدانید چرا بعضی ها دنبال عشق نمیروند؟؟چون که از خود گذشتگی را نیاموخته اند.چون که میدانند کسی که عاشق باشد همه ی  زندگی خویش را باید فدای عشق خود کند.پس

 عشق= فدای همه ی زندگی

کاش در وادی عشق کمی ارزانی بود.

Broken love      

1/7/1387

نوشته شده در 87/07/05ساعت 18:37 توسط علیرضا| |

این عکس رو خودم طراحی کردم.مناسب برای پس زمینه ی دسکتاپ !


برای دیدن عکس به ادامه ی مطلب بروید...

ادامه مطلب
نوشته شده در 87/07/05ساعت 14:18 توسط علیرضا| |

 

این مطلب از قبل مونده بود.



امروز دوشنبه 1 مهر 1387

 

فردا مدارس شروع میشن نقطه

هنوز کاری نکرده ام علامت تعجب

یه نمه استرس دارم پرانتز باز نمیدونم برای چی علامت سوال و پرانتز بستهشاید برای شروع شدن مدارس و سخت تر شدن درس ها باشه ویرگول اما نه نقطه اون وقت هم که رفته بودم تو فاز عاشقی این حالت رو داشتم نقطه من چرا اینطوری شدم علامت سوال آروم و قرار ندارم نقطه دلم شور میزنه نقطه علت چیست علامت سوال نمیدانم علامت تعجب دارم دیوونه میشم نقطه از یه طرف دلم برای مدارس تنگ شده برای شیطنت هامون ویرگول برای دست انداختن معلم ها ویرگول برای خو خوانی هاب شب امتحان ویرگول برای فرار از رفتن پای تخته در زنگ ریاضی پرانتز باز این یکی خیلی ستم بود پراتنز بسته برای شیطنت ها مون در راه مدرسه ویرگول  خیلی چیزهای دیگر نقطه از یه طرف هم میترسم که امسال رو گند بزنم نقطه میترسم که معدلم خوب در نیاد و اون وقت نتونم رشته ای رو که دوست دارم رو انتخاب کنم نقطه من دوست دارم که در دانشگاه دندانپزشکی بخونم و دندانپزشکی هم رتبه ی بالایی میخواد نقطه من که سعی خودم رو میکنم تا با بهترین نمره فارغ التحصیل بشم اما بازم دلشوره دارم نقطه چیز جدید و خاصی هم ندارم که بگم نقطه این رو هم بگم که این سبک نوشته رو هم شاید تا همیشه ادامه بدم نقطه نکته ی آخر هم این است که از 29 شهریور به بعد نوشته هام رو با نام broken love       مینویسم و امضا میکنم نقطه پایان

Broken love  

1/7/1387

 

نوشته شده در 87/07/05ساعت 13:48 توسط علیرضا| |

دیروز جشن عاطفه ها بود.اما فکر کنم که عاطفه ی مردم کم شده.شایدم علت دیگه ای داشته باشه.منظورم از این حرفا چیه؟باشه میگم.دیروز که جشن عاطفه ها بود جلوی مدرسه ی ما یکی از این پایگاه های جمع آوری کمک های مردمی دایر کرده بودند.وقتی که به داخل صندوق آن نگاه کردم دیدم که صندوق تقریبا خالی خالی است.گفتم حتما به این علت که تازه مراسم شروع شده مبلغ زیادی جمع نشده یا شاید فقط در این پایگاه  اوضاع اینطوری باشه اما وقتی که غروب حدود  ساعت قبل از افطار بیرون رفتم دیدم نه تنها در منطقه ی مدرسه ی ما بلکه در همه ی پایگاه ها همین طوری است.چرا؟علت چیه؟از شما دوستان عزیز درخواست دارم که علت این پدیده را از نظر خود بگویید.
نوشته شده در 87/07/05ساعت 13:44 توسط علیرضا| |

علاقه و محبت شدیدی که سابقاً به تو داشتم

همه دروغ و بی اساس بود در حقیقت نفرت من نسبت به تو

روز به روز بیشتر میشد و هر چه بیشتر تو را میشناسم

به پستی و دورویی تو بیشتر پی میبرم

این احساس در قلبم قوت می گیرد که بالاخره

از هم جدا شویم  و دیگر به هیچ وجه مایل نیستم تا روزی

شریک زندگی تو باشم اگر چه عمر دوستی ما چون گل های بهاری کوتاه است

در همین مدت که نتوانستم به هوس ها پی ببرم

بسیاری از  اخلاق وخصوصیات تو برای من روشن گردید

این خشونت و تند خواهی مرا بد بخت خواهد کرد

اگر روزی دوستی ما سر بگیرد و تمام عمر

با پشیمانی خواهم گریست و اگر چه افسانه پایانش جدایی بود پس جدا از هم

خوشبخت خواهیم بود و حالا لازم است بگویم

این موضوع را هیچ وقت فراموش مکن

این نامه را سر سری نمینویسم و چقد ناراحت کننده است که اگر

بخواهم در صدد دوستی باشم و بنابر این از تو میخواهم

جواب نامه را ندهی چون نامه تو سرار

دروغ و شکامد و خالی از

لطف و طراوت است به همین جهت تصمیم گرفتم برای همیشه

تو و یادگار عشق تو را فراموش کنم چون دیگر به هیچ وجه نمیتوتنم

دوستار و شریک زند گی تو باشم.

حالا اگر میخواهی به محبت درونی من نسبت به خودت پی ببرم این نامه را یک خط در میان بخوان.

 

نوشته شده در 87/07/05ساعت 13:15 توسط علیرضا| |

ببینید بعضی از آدم ها چقدر شریف هستند که برای در آوردن نان شب خود حاضر هستن هر کاری بکنن اما شرافت خود را نبازند.

نوشته شده در 87/07/02ساعت 19:35 توسط علیرضا| |

آخیییییی.چه قدر دلم برای این صفحه ی ارسال پست جدید تنگ شده بود.بعد از  حدود 28 روز دوباره بلاگم عزیزم رو آپ میکنم.امروز آخرش تحریم ها تموم شد.آره!!!خانواده من رو تحریم کرده بودند.اگه شما هم مثل من بی جنبه بازی در میآوردید و 24 ساعته وصل میشدید و خدا تومن پول تلفنتون میاومد اوضاعتون از من بهتر نبود.حدود 1 ماه تحریم کم نیست هااا.باید توی موقعیت قرار بگیرید تا بفهمید من چی میگم.بیخیال.توی این مدت اتفاق های زیادی برای من افتاد.خیلی زیاد.خیلی هم عجیب.برای این که یه کم خودم رو خالی کنم تقریبا هر روز مینوشتم.هر چی که دلم میخواست.بعضی اوقات حرف دلم رو مینوشتم,بعضی اوقات هم کارهایی رو که در طول روز انجام میدادم یا اتفاق هایی رو که برایم اتفاق میافتاد مینوشتم.میگردم و اون قسمت هاشون رو که بتونم بنویسم براتون میزارمJیه مدت افسرده شده بودم(به عللی).اما حالا خیلی بهترم.خیلی خیلی بهترم.شاید علتش رو گفتم شایدم نگفتم.

حدود 1 هفته قبل از طرف مدرسمون به خونه زنگ زدن و گفتن که آقای علیرضا به دبیرستان امام علی منتقل شده اند و هفته ی اول مهر نوبت صبح در مدرسه حاضر شوند.عجیب این است که من سال اول در  تایم مخالف  مدرسه ی میثم اینا بودم و هر کاری که کردم سال اول من رو به دبیرستان میثم اینا منتقل نکردند.علت این که دوست داشتم به دبیرستان میثم اینا منتقل بشم این بود که همه ی دوستام  از جمله میثم و مسعود در اونجا بودند.فکر کنم که خودشون پشیمون شده اند.اما امروز صبح که رفتم مطمئن شدم که من رو به دبیرستان اونجا منتقل شده ام.با چه بدبختی کلاسم رو مشخص کردم.مدرسه ی ما دو کلاس تجربی داره و نمیدونستم که تو کدوم کلاس هستم.از ناظم سال دوم پرسیدم . ایشون گفتن که به کلاس 203 برو.به کلاس 203 رفتم اما اسمم در لیست دبیران اونجا نبود.زنگ بعد از بچه های اون کلاس پرسیدم و اونها گفتند که اسمم در کلاس اونها هست.از مدیر که میپرسیدم میگفت برو بعدا بیا الان وقت ندارم. این وضعی هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟این هم یکی از اتفاق های اجق وجق در طول این مدت بود.بازم هست.براتون میزارم.فعلا bye

نوشته شده در 87/07/02ساعت 19:1 توسط علیرضا| |


Design By : Night Skin